«كانال خاكي و صفي متشكل از چند سرباز كه هروله كنان به سمت مقصدي نامعلوم پيش ميرن، سرها پايين و هريك گالن آبي به پشت. با بلند شدن صداي شليك گلوله همه مي خوابن كف كانال. گالن آب سرباز اول را از مرگ نجات ميده، آب از گالن بسته شده به پشتش فواره ميزنه. سرباز دوم اما به خاك ميفته با گلوله اي، چند لحظه دست و پا مي زنه و بعد براي هميشه خاموش ميشه. گلوله درست خورده به گردنش.»
جملاتي كه نوشتم خلاصه اي بود از تصاويري كه تلويزيون نمايش داد ديشب، نمايش دلخراشي كه پيشتر هم ديده بودم. اون سرباز كه نمي دونم ارتشي بود يا سپاهي، بسيجي داوطلب بود يا سرباز وظيفه انقدر راحت از بين رفت كه حتي در خيال هم نمي گنجه.
از خون جوانان وطن لاله دميده/از ماتم سروقدشان سرو خميده
در سايه گل بلبل ازين غصه خزيده/گل نيز چو من در غمشان جامه دريده
امروز صبح كه از كوچه پيچيدم توي خيابان بغلي، منظره بي بديل كوه هاي پوشيده از برف البرز را ديدم. خيابان اما انقدر كوتاه بود كه به سرعت محروم شدم از ديدن منظره اي چنان زيبا. همين كه از خودم پرسيدم «ميشه پيش از اينكه به مقصد برسم، دوباره اين تصوير زيبا را ببينم؟» رسيدم به اتوبان نزديك محل كار و دوباره كوه هاي پوشيده از برف البرز را پيش چشمم ديدم و اينبار تصويري بسيار زيباتر و پيراسته تر. نمي دونم چقدر ميشه اميدوار بود به لمس چنين تجربه اي توي اين زندگي بهم ريخته.
هوا ابر بود و گاهي قطره اي باران مي نشست روي صورتم، مثل هميشه چتر نداشتم با خودم. تك و تنها گوشه حيات وايساده بودم، حيات مسجد فخرالدوله. صحن مسجد را مردها پر كرده بودن و زنها بيرون صحن گوش ميدادن به سخنرانيهاي آتشين آدمهاي معرو0:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date()ف و غير معروف. حرف همه را كه شنيديم، نوبت به زني رسيد. با خودم گفتم «مويه خواهد كرد، فرياد و فغان. ضجه خواهد زد در سوگ اين دو مظلوم.» اما چه توهمي بود. هيچ كس تزلزلي نديد، قطره اشكي حتي. زن با اون صداي رسا نغمه هاي مقاومت و استواري را زمزمه كرد، چنانكه همه مردهاي حاضر گريستن بي اختيار. و اون زن كسي نبود جز پرستو فروهر.
«آقايان رفعتي زاده و خسرو سيف جزو اولين كساني هستند كه در جريان حادثه قرار مي گيرند و به منزل فروهر مي آيند. عليرغم حضور ماموران، رفعتي زاده خود را به داخل خانه مي اندازد و به محض اينكه چشمش به جنازه فروهر مي افتد بي اختيار فرياد مي زند براكم چوني (اين جمله اي بود كه فروهر هميشه با ديدن او به زبان مي آورد) دايكه وطني (او هميشه پروانه را با اين اسم صدا مي كرد يعني مادر وطن). نيروهاي انتظامي از نزديك شدن وي به جنازه خودداري مي كنند. او كه سالها با فروهر براي كرد و كردستان مبارزه كرده بود، حالا تنهاست. بار ديگر فرياد مي زند پروانه خانم مادر وطن كجايي مي خواهم به كردستان بروم، توشه ام را بده، تو هميشه مرا با باري از هدايا به كردستان روانه مي كردي، بيا زنان و دختران كرد منتظر هداياي تو هستند.»
«رفتگر محله آقاي فروهر، نالان خود را به آمبولانس مي رساند و از جماعت مي پرسد آقا را كجا مي برند؟ كسي به او جواب نمي دهد. فرياد برمي آورد: آقا كجا مي روي؟ همين ديشب بود كه به من پول دادي و صورتم را بوسيدي. به تو گفتم: آقا صورت من كثيف است و تو گفتي: چطور ممكن است! تو كثافت را از چهره اين شهر پاك مي كني، چطور ممكن است صورت تو كثيف باشد.»
نمي خوام به قول شهيارقنبري انشا نويسي كنم براي مرگ فروهرها اما پيكر پاره پاره داريوش و پروانه را كه تصور مي كنم، از خودم خجالت مي كشم. مي بينم نميشه چيزي ننوشت، نميشه بي تفاوت موند به اين همه قساوت برخاسته از جهالت، نميشه نگفت از اين همه دون مايگي. راستي مگه چه كرده بودن اين زن و مرد بيمار كه اينطور مظلومانه سلاخي شدن؟
بوي وداع مياد از خونه شبزده، انگار عزم رفتن داره تا جمع وبلاگهاي پرمحتوا كم شمار و كم شمارتر بشه. نااميدانه خواستم چيزي بنويسم براي اينكه شايد منصرف بشه اما ياد دست تاريك، دست روشن گلشيري افتادم، داستان خانه روشنان. وقتي گلشيري انقدر بليغ ذهن من را روي كاغذ آورده چه جاي پراكنده گوييهاي من.
«بازي است گاهي كار نوشتن، جمله اي آدم مي نويسد، بعد يكي ديگر تا آن جمله اول را توجيه كند، مكاني شكل مي گيرد يا آدمي سر بر مي آورد كه بايد راهش برد. خوب، همين طورها درگير مي شوي و يك دفعه مي بيني كه داري براي بودنت توجيهي مي تراشي، سرپناهي مي سازي تا ظلمت آن سوي اين منظومه شمسي يا بگير كهكشان راه شيري را مهار كني يا حداقل ظلمت درون خودت را، بعد مي بيني باز جايي رخنه اي هست. همين طورهاست كه مدام بايد نوشت، قمار است اين كار، برد هم ندارد، ولي چاره اي هم جز همين چيدن و بازچيدن نيست.»
ديشب نامه اي گرفتم از آشنايي كه نوشته بود اين غمنامه را مي خونه گاه بي گاه. ته دلم لرزيد از خوندن نامه، بي خواب شدم همونطور كه پيشگويي كرده بود. شايد به اين خاطر كه نامه اين آشنا خاطرات روزهاي خوش گذشته را پيش چشمم آورد يا به اين دليل كه نامه كوتاهش برام زنده كرد تصوير روزهايي را كه چرخ زندگي روانتر از امروز مي چرخيد، روزگار زندگي بدون نفرت كور از همه چيز و همه كس، ايامي كه خبري از اين عزلت خود خواسته نبود. توي ذهنم مرور كردم خاطرات اون روزها را، از خودم پرسيدم «راستي چرا اين سكوت مطلق جاي اون حسادتهاي خنده دار دوران كودكي، اون مجادله هاي لفظي شيرين دوران نوجووني و اون درددلهاي بي پايان دوران جووني را گرفت.» من كه گناهكار مادرزادم، به من ياد دادن هميشه به چشم مقصر به خودم نگاه كنم حتي وقتي به خصوصي ترين زواياي زندگي ام سرك كشيده ميشه، حتي وقتي ديگري به نيش كلام آزارم ميده. اما اين بار چطور؟ شايد من مقصرم كه تلخ شدم، عبوس و تنگ نظر. شايد من گناهكارم كه روحم يخ زده از سرماي دل آدمهاي ظاهرساز، از هجوم افكار سياه و شايد اين آشنا، اين خويش كه روزي خواهري كوچك بود براي من دنيا را امروز متفاوت مي بينه، انقدر كه ديگه مطلوب نيست براش مراوده با اونها كه نسلشون درست مثل ماموتها در شرف انقراضه. و يا شايد بي گناهيم ما، همگي و اينها همه آثار گذر عمرن، بازيهاي چرخ گردون و جبر زمانه كه گاه انقدر فاصله ميندازه بين ما تا نتونيم ادامه بديم دوستي را، صداقت را و بذل بي دريغ مهر را.
شهر ياران بود و جاي مهرباني اين ديار/مهرباني كي سر آمد شهر ياران را چه شد
انگار نميشه بي تفاوت موند نسبت به عصيان بچه ها، اين خشم ناشي از نااميدي.
توده
توده كوچك
بي شمشير و بي گلوله مي جنگد
براي نان همه
براي نور و براي سرود.
در گلو پنهان مي كند
فريادهاي شادي و دردش را،
چرا كه اگر دهان بگشايد
صخره ها از هم بخواهد شكافت.
پشت چراغ قرمز بودم كه پسرك اومد و شروع كرد به سابيدن شيشه جلوي ماشين، و چقدر هم انرژي صرف مي كرد با اون جثه نحيفش. چراغ كه سبز شد، اومد كنار پنجره ام و زل زد به من كه داشتم توي كيفم دنبال يه اسكناس كم ارزش مي گشتم. كمتر از پنجاه تومني پيدا نكردم، پسرك وقتي اسكناس را گرفت به سرعت رفت به سمت دوستش و گفت «پنجاهي.» خوشحالي اش از گرفتن اون اسكناس پنجاه تومني انقدر بزرگ بود كه من از خودم پرسيدم «چرا بهش يه هزار تومني ندادي يا يه دويست تومني حتي؟»
«بحث بر سر اين است كه اصلاح طلبان پس از مدتها مارگزيدگي و مدتي برق گرفتگي بايد خود را بازيابند و اقدامات لازم را براي برون رفت از وضعيت فعلي انجام دهند. يا خودمان به دست خودمان مرگ اصلاحات را امضا كنيم و بگوييم مردم ببخشيد نتوانستيم و يا اينكه قبول كنيم ما مسؤول خشونت آميز بودن رفتار خودمان هستيم، نه مسؤول خشونت انگيز بودن آن. اگر چه آستانه تحريك طرف مقابل بسيار پايين است. اما اين نبايد منعي باشد بر سر راه فعاليت ما. به نظر من طرف مقابل اصلاحات نه به مردم و نه به هيچ سازمان رسمي ديگر متكي نيست. او متكي به نيروي بي هويتي در حدود پنج يا ده هزار نفر است كه مي تواند تجهيز كند و آنها را آماده هر كاري كرده است. اين براي اصلاح طلبان صادق و دلسوز نوعي وحشت اجتماعي ايجاد کرده است؛ وحشت بازگشت عصر ترور و وحشت. نمي گويم چنين نمي شود، ولي اولا بايد آماده پرداخت هزينه بود، ثانيا در وضعيت فعلي هم ما چيز زيادي براي باختن نداريم.»
«آقاي خاتمي تا به حال چند بار مردم را نااميد كرده است و گرچه گهگاه يك نكته هايي را اشاره كرده ولي معمولا دير و كم بوده است. تازه همان مقدار هم عكس العمل فشار فضا است. وقتي شعارهايي تند (و به حق) از طرف دانشجويان، و در واقع از طرف هشتاد درصد مردم، مطرح مي شود، ايشان چاره اي ندارد و جز اينكه براي كنترل آنها، چند حرف تند بزند. ولي البته بلافاصله سعي كند تيزي و تندي آن را بگيرد.»
مصاحبه منتشر نشده مرتضي مرديها با روزنامه نوروز را هم سايت مرور منتشر كرده و هم سايت گويا. گرچه شايد نوشدارو بعد از مرگ سهراب باشه اما به هرحال حرفهاي دكتر مرديها انعكاس درد دلهاي مردم جامعه است، مردمي كه تقريبا نااميد شدن از اصلاح اين وضعيت بغرنج.
«پيداست يك دسته در ايران شيوه شان همين است كه به هيچ كوششي بر نمي خيزند و اگر كسان ديگري برخاستند به آنان ياوري نمي كنند بلكه كارشكني دريغ نمي دارند و چون كوشش به نتيجه درستي نمي رسد در آن هنگامست كه زبان به سرزنش باز مي كنند. ولي اين كسان بسيار پستند و ما هيچگاه نتوانيم با آنان هم آواز گرديم.»
هرجا در مورد احمد كسروي چيزي مي خوندم همه ناسزا بود و فحش. ديوي ترسيم مي كردن از اين مرد، ديوي كه با چشمهاي بسته تنها و تنها به دين مورد نظر حضرات بد و بيراه نثار كرده و بس، بدون هيچ دانشي البته. گرچه باور كردني نبود مثل خيلي چيزهاي ديگه اما مدتها طول كشيد تا تصوير پيراسته تري از اين مرد دانشمند ببينم. چهره واقعي اش وقتي براي من آشكار شد كه تاريخ مشروطه و تاريخ هجده ساله آذربايجان را خوندم و بعد نسخه دستي شيعيگري را، كتابي كه اگه ببينن دست كسي دردسر درست مي كنن براش. فكر مي كنم اين حقوقدان كه مورخي منصف بود و زبان شناسي بزرگ، يكي از شخصيتهاي مظلوم تاريخ مملكت ماست.