ahmadreza | سیاه‌مشق | چهارشنبه ۶ آذر ۱۳۸۱

«کانال خاکی و صفی متشکل از چند سرباز که هروله کنان به سمت مقصدی نامعلوم پیش میرن، سرها پایین و هریک گالن آبی به پشت. با بلند شدن صدای شلیک گلوله همه می خوابن کف کانال. گالن آب سرباز اول را از مرگ نجات میده، آب از گالن بسته شده به پشتش فواره میزنه. سرباز دوم اما به خاک میفته با گلوله ای، چند لحظه دست و پا می زنه و بعد برای همیشه خاموش میشه. گلوله درست خورده به گردنش.»
جملاتی که نوشتم خلاصه ای بود از تصاویری که تلویزیون نمایش داد دیشب، نمایش دلخراشی که پیشتر هم دیده بودم. اون سرباز که نمی دونم ارتشی بود یا سپاهی، بسیجی داوطلب بود یا سرباز وظیفه انقدر راحت از بین رفت که حتی در خیال هم نمی گنجه.
از خون جوانان وطن لاله دمیده/از ماتم سروقدشان سرو خمیده
در سایه گل بلبل ازین غصه خزیده/گل نیز چو من در غمشان جامه دریده

ahmadreza | سیاه‌مشق | چهارشنبه ۶ آذر ۱۳۸۱

امروز صبح که از کوچه پیچیدم توی خیابان بغلی، منظره بی بدیل کوه های پوشیده از برف البرز را دیدم. خیابان اما انقدر کوتاه بود که به سرعت محروم شدم از دیدن منظره ای چنان زیبا. همین که از خودم پرسیدم «میشه پیش از اینکه به مقصد برسم، دوباره این تصویر زیبا را ببینم؟» رسیدم به اتوبان نزدیک محل کار و دوباره کوه های پوشیده از برف البرز را پیش چشمم دیدم و اینبار تصویری بسیار زیباتر و پیراسته تر. نمی دونم چقدر میشه امیدوار بود به لمس چنین تجربه ای توی این زندگی بهم ریخته.

ahmadreza | سیاه‌مشق | شنبه ۲ آذر ۱۳۸۱

هوا ابر بود و گاهی قطره ای باران می نشست روی صورتم، مثل همیشه چتر نداشتم با خودم. تک و تنها گوشه حیات وایساده بودم، حیات مسجد فخرالدوله. صحن مسجد را مردها پر کرده بودن و زنها بیرون صحن گوش میدادن به سخنرانیهای آتشین آدمهای معرو۰:۰۰), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date()ف و غیر معروف. حرف همه را که شنیدیم، نوبت به زنی رسید. با خودم گفتم «مویه خواهد کرد، فریاد و فغان. ضجه خواهد زد در سوگ این دو مظلوم.» اما چه توهمی بود. هیچ کس تزلزلی ندید، قطره اشکی حتی. زن با اون صدای رسا نغمه های مقاومت و استواری را زمزمه کرد، چنانکه همه مردهای حاضر گریستن بی اختیار. و اون زن کسی نبود جز پرستو فروهر.

ahmadreza | سیاه‌مشق | پنجشنبه ۳۰ آبان ۱۳۸۱

«آقایان رفعتی زاده و خسرو سیف جزو اولین کسانی هستند که در جریان حادثه قرار می گیرند و به منزل فروهر می آیند. علیرغم حضور ماموران، رفعتی زاده خود را به داخل خانه می اندازد و به محض اینکه چشمش به جنازه فروهر می افتد بی اختیار فریاد می زند براکم چونی (این جمله ای بود که فروهر همیشه با دیدن او به زبان می آورد) دایکه وطنی (او همیشه پروانه را با این اسم صدا می کرد یعنی مادر وطن). نیروهای انتظامی از نزدیک شدن وی به جنازه خودداری می کنند. او که سالها با فروهر برای کرد و کردستان مبارزه کرده بود، حالا تنهاست. بار دیگر فریاد می زند پروانه خانم مادر وطن کجایی می خواهم به کردستان بروم، توشه ام را بده، تو همیشه مرا با باری از هدایا به کردستان روانه می کردی، بیا زنان و دختران کرد منتظر هدایای تو هستند.»
«رفتگر محله آقای فروهر، نالان خود را به آمبولانس می رساند و از جماعت می پرسد آقا را کجا می برند؟ کسی به او جواب نمی دهد. فریاد برمی آورد: آقا کجا می روی؟ همین دیشب بود که به من پول دادی و صورتم را بوسیدی. به تو گفتم: آقا صورت من کثیف است و تو گفتی: چطور ممکن است! تو کثافت را از چهره این شهر پاک می کنی، چطور ممکن است صورت تو کثیف باشد.»
نمی خوام به قول شهیارقنبری انشا نویسی کنم برای مرگ فروهرها اما پیکر پاره پاره داریوش و پروانه را که تصور می کنم، از خودم خجالت می کشم. می بینم نمیشه چیزی ننوشت، نمیشه بی تفاوت موند به این همه قساوت برخاسته از جهالت، نمیشه نگفت از این همه دون مایگی. راستی مگه چه کرده بودن این زن و مرد بیمار که اینطور مظلومانه سلاخی شدن؟

ahmadreza | سیاه‌مشق | یکشنبه ۲۶ آبان ۱۳۸۱

بوی وداع میاد از خونه شبزده، انگار عزم رفتن داره تا جمع وبلاگهای پرمحتوا کم شمار و کم شمارتر بشه. ناامیدانه خواستم چیزی بنویسم برای اینکه شاید منصرف بشه اما یاد دست تاریک، دست روشن گلشیری افتادم، داستان خانه روشنان. وقتی گلشیری انقدر بلیغ ذهن من را روی کاغذ آورده چه جای پراکنده گوییهای من.
«بازی است گاهی کار نوشتن، جمله ای آدم می نویسد، بعد یکی دیگر تا آن جمله اول را توجیه کند، مکانی شکل می گیرد یا آدمی سر بر می آورد که باید راهش برد. خوب، همین طورها درگیر می شوی و یک دفعه می بینی که داری برای بودنت توجیهی می تراشی، سرپناهی می سازی تا ظلمت آن سوی این منظومه شمسی یا بگیر کهکشان راه شیری را مهار کنی یا حداقل ظلمت درون خودت را، بعد می بینی باز جایی رخنه ای هست. همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چاره ای هم جز همین چیدن و بازچیدن نیست.»

ahmadreza | سیاه‌مشق | یکشنبه ۲۶ آبان ۱۳۸۱

دیشب نامه ای گرفتم از آشنایی که نوشته بود این غمنامه را می خونه گاه بی گاه. ته دلم لرزید از خوندن نامه، بی خواب شدم همونطور که پیشگویی کرده بود. شاید به این خاطر که نامه این آشنا خاطرات روزهای خوش گذشته را پیش چشمم آورد یا به این دلیل که نامه کوتاهش برام زنده کرد تصویر روزهایی را که چرخ زندگی روانتر از امروز می چرخید، روزگار زندگی بدون نفرت کور از همه چیز و همه کس، ایامی که خبری از این عزلت خود خواسته نبود. توی ذهنم مرور کردم خاطرات اون روزها را، از خودم پرسیدم «راستی چرا این سکوت مطلق جای اون حسادتهای خنده دار دوران کودکی، اون مجادله های لفظی شیرین دوران نوجوونی و اون درددلهای بی پایان دوران جوونی را گرفت.» من که گناهکار مادرزادم، به من یاد دادن همیشه به چشم مقصر به خودم نگاه کنم حتی وقتی به خصوصی ترین زوایای زندگی ام سرک کشیده میشه، حتی وقتی دیگری به نیش کلام آزارم میده. اما این بار چطور؟ شاید من مقصرم که تلخ شدم، عبوس و تنگ نظر. شاید من گناهکارم که روحم یخ زده از سرمای دل آدمهای ظاهرساز، از هجوم افکار سیاه و شاید این آشنا، این خویش که روزی خواهری کوچک بود برای من دنیا را امروز متفاوت می بینه، انقدر که دیگه مطلوب نیست براش مراوده با اونها که نسلشون درست مثل ماموتها در شرف انقراضه. و یا شاید بی گناهیم ما، همگی و اینها همه آثار گذر عمرن، بازیهای چرخ گردون و جبر زمانه که گاه انقدر فاصله میندازه بین ما تا نتونیم ادامه بدیم دوستی را، صداقت را و بذل بی دریغ مهر را.
شهر یاران بود و جای مهربانی این دیار/مهربانی کی سر آمد شهر یاران را چه شد

ahmadreza | سیاه‌مشق | سه شنبه ۲۱ آبان ۱۳۸۱

انگار نمیشه بی تفاوت موند نسبت به عصیان بچه ها، این خشم ناشی از ناامیدی.
توده
توده کوچک
بی شمشیر و بی گلوله می جنگد
برای نان همه
برای نور و برای سرود.
در گلو پنهان می کند
فریادهای شادی و دردش را،
چرا که اگر دهان بگشاید
صخره ها از هم بخواهد شکافت.

ahmadreza | سیاه‌مشق | جمعه ۱۷ آبان ۱۳۸۱

پشت چراغ قرمز بودم که پسرک اومد و شروع کرد به سابیدن شیشه جلوی ماشین، و چقدر هم انرژی صرف می کرد با اون جثه نحیفش. چراغ که سبز شد، اومد کنار پنجره ام و زل زد به من که داشتم توی کیفم دنبال یه اسکناس کم ارزش می گشتم. کمتر از پنجاه تومنی پیدا نکردم، پسرک وقتی اسکناس را گرفت به سرعت رفت به سمت دوستش و گفت «پنجاهی.» خوشحالی اش از گرفتن اون اسکناس پنجاه تومنی انقدر بزرگ بود که من از خودم پرسیدم «چرا بهش یه هزار تومنی ندادی یا یه دویست تومنی حتی؟»

ahmadreza | سیاه‌مشق | پنجشنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۱

«بحث بر سر این است که اصلاح طلبان پس از مدتها مارگزیدگی و مدتی برق گرفتگی باید خود را بازیابند و اقدامات لازم را برای برون رفت از وضعیت فعلی انجام دهند. یا خودمان به دست خودمان مرگ اصلاحات را امضا کنیم و بگوییم مردم ببخشید نتوانستیم و یا اینکه قبول کنیم ما مسؤول خشونت آمیز بودن رفتار خودمان هستیم، نه مسؤول خشونت انگیز بودن آن. اگر چه آستانه تحریک طرف مقابل بسیار پایین است. اما این نباید منعی باشد بر سر راه فعالیت ما. به نظر من طرف مقابل اصلاحات نه به مردم و نه به هیچ سازمان رسمی دیگر متکی نیست. او متکی به نیروی بی هویتی در حدود پنج یا ده هزار نفر است که می تواند تجهیز کند و آنها را آماده هر کاری کرده است. این برای اصلاح طلبان صادق و دلسوز نوعی وحشت اجتماعی ایجاد کرده است؛ وحشت بازگشت عصر ترور و وحشت. نمی گویم چنین نمی شود، ولی اولا باید آماده پرداخت هزینه بود، ثانیا در وضعیت فعلی هم ما چیز زیادی برای باختن نداریم.»
«آقای خاتمی تا به حال چند بار مردم را ناامید کرده است و گرچه گهگاه یک نکته هایی را اشاره کرده ولی معمولا دیر و کم بوده است. تازه همان مقدار هم عکس العمل فشار فضا است. وقتی شعارهایی تند (و به حق) از طرف دانشجویان، و در واقع از طرف هشتاد درصد مردم، مطرح می شود، ایشان چاره ای ندارد و جز اینکه برای کنترل آنها، چند حرف تند بزند. ولی البته بلافاصله سعی کند تیزی و تندی آن را بگیرد.»
مصاحبه منتشر نشده مرتضی مردیها با روزنامه نوروز را هم سایت مرور منتشر کرده و هم سایت گویا. گرچه شاید نوشدارو بعد از مرگ سهراب باشه اما به هرحال حرفهای دکتر مردیها انعکاس درد دلهای مردم جامعه است، مردمی که تقریبا ناامید شدن از اصلاح این وضعیت بغرنج.

ahmadreza | سیاه‌مشق | چهارشنبه ۱۵ آبان ۱۳۸۱

«پیداست یک دسته در ایران شیوه شان همین است که به هیچ کوششی بر نمی خیزند و اگر کسان دیگری برخاستند به آنان یاوری نمی کنند بلکه کارشکنی دریغ نمی دارند و چون کوشش به نتیجه درستی نمی رسد در آن هنگامست که زبان به سرزنش باز می کنند. ولی این کسان بسیار پستند و ما هیچگاه نتوانیم با آنان هم آواز گردیم.»
هرجا در مورد احمد کسروی چیزی می خوندم همه ناسزا بود و فحش. دیوی ترسیم می کردن از این مرد، دیوی که با چشمهای بسته تنها و تنها به دین مورد نظر حضرات بد و بیراه نثار کرده و بس، بدون هیچ دانشی البته. گرچه باور کردنی نبود مثل خیلی چیزهای دیگه اما مدتها طول کشید تا تصویر پیراسته تری از این مرد دانشمند ببینم. چهره واقعی اش وقتی برای من آشکار شد که تاریخ مشروطه و تاریخ هجده ساله آذربایجان را خوندم و بعد نسخه دستی شیعیگری را، کتابی که اگه ببینن دست کسی دردسر درست می کنن براش. فکر می کنم این حقوقدان که مورخی منصف بود و زبان شناسی بزرگ، یکی از شخصیتهای مظلوم تاریخ مملکت ماست.

صفحه قبلي »

اين وبلاگ مفتخر است به استفاده از وردپرس | اين قالب توسط روي طراحي و توسط مهدي به فارسي برگردانده شده است