ahmadreza | سیاه‌مشق | پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۸۱

یکی دیگه هم رفت و من هنوز موندم اینجا. حمیدرضا دیشب خداحافظی کرد، برای رفتن به کانادا. مرددم که برم فرودگاه برای آخرین دیدار یا نه. اصلا دوست ندارم این لحظات را حتی اگه مطمئن باشم اونکه بدرقه میشه مسافر دنیای آرزوهاست.

ahmadreza | سیاه‌مشق | سه شنبه ۷ آبان ۱۳۸۱

امروز کامم تلخ شد با شنیدن خبر خودکشی وبلاگ نویس غربت نشینی که تا به حال شاید به تعداد انگشتان دو دست هم بهش سر نزده بودم. خبر مرگ کلاغ سیاه شاید انقدر افسرده ام نمی کرد که خبر خودکشی اش. کلاغ سیاه به خواسته اش رسید و پرید اما …
ایکاش که جای آرمیدن بودی/یا این ره دور را رسیدن بودی
کاش از پی صد هزار سال از دل خاک/چون سبزه امید بردمیدن بودی

ahmadreza | سیاه‌مشق | شنبه ۴ آبان ۱۳۸۱

پریشب فال گرفتم، فال حافظ. اعتقادی ندارم به فال گرفتن اما هوس کرده بودم ببینم خواجه شیراز چی میگه. نیت خاصی هم نداشتم، برای زندگی به هم ریخته خودم فال گرفتم و جوابم این بود.
ای که مهجوری عشاق روا میداری/عاشقان را ز بر خویش جدا میداری
تشنه بادیه را هم به زلالی دریاب/به امیدی که در این ره به خدا میداری
دل ببردی و بحل کردمت ای جان لیکن/به از این دار نگاهش که مرا میداری
ساغر ما که حریفان دگر می نوشند/ما تحمل نکنیم ار تو روا میداری
ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست/عرض خود میبری و زحمت ما میداری
تو به تقصیر خود افتادی ازین در محروم/از که می نالی و فریاد چرا میداری
حافظ خام طمع شرمی از این قصه بدار/کار ناکرده چه امید عطا میداری

ahmadreza | سیاه‌مشق | جمعه ۳ آبان ۱۳۸۱

عصر جمعه، وبلاگ و دلتنگیهای بی پایان این روزهای من. راستی چه اصرار احمقانه ای دارم برای نوشتن دردهایی که دارن مثل خوره روحم را از بین می برن. سعی می کنم این فکر سیاه را که «اگر راست است که هرکسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستاره من باید دور، تاریک و بی معنی باشد، شاید من اصلا ستاره ای نداشته ام!» از ذهنم دور کنم اما …

ahmadreza | سیاه‌مشق | جمعه ۳ آبان ۱۳۸۱

دیشب که بعد از دو روز وارد مسنجر شدم دیدم دوستی با یه آی دی دخترونه و البته طبق معمول با پروفایلی کاملا خالی من را اضافه کرده به مسنجر خودش. ازش که خواستم خودش را درست و حسابی معرفی کنه و بگه چطوری من را شناخته، همون جوابهای کلیشه ای همیشگی را تحویلم داد که «تصادفی شناختمت و الکی تو را اضافه کردم.» اون بنده خدا قصد هک کردن داشت یا آشنایی بود با نیتهای عجیب و غریب نمی دونم اما من انقدر پرت و پلا بافتم که فرار کرد و رفت. هیچوقت از حضور اینجور افراد استقبال نکردم، خوشم نمیاد از این کارها که فکر می کنم مختص ما ایرانی هاست البته.

ahmadreza | سیاه‌مشق | جمعه ۲۶ مهر ۱۳۸۱

اینروزها که حمله آمریکا به عراق قریب الوقوع به نظر می رسه، معترضین اینجا و اونجا تظاهرات می کنن علیه جنگ یا به عبارت بهتر علیه صدمه ای که جنگ به مردم مظلوم عراق می زنه چون فکر نمی کنم قصد هیچکس دفاع از خون آشام مجنونی به نام صدام باشه. یکی از همین اعتراضات توی ملبورن برگزار شده که آزاده اخلاقی (اداره کننده مجله ادبی رها) هم مجموعه عکسی ازش تهیه کرده، مجموعه عکسی جالب و دیدنی. بین همه عکسهای این مجموعه به نظرم دومین عکس جالبترین باشه، به دلیل حضور اون دختر محجبه توی جمعیتی که شاید از نظر فکری و اعتقادی باهاش فرسنگها فاصله داشته باشن و اون پلاکارد که عبارت دوپهلوی پر معنا و البته خنده داری روش نوشته شده.

ahmadreza | سیاه‌مشق | جمعه ۲۶ مهر ۱۳۸۱

امروز حرفش بود با یکی از بچه های دوران قدیم، حرف معلم علوم کلاس اول راهنمایی. مردی که روزی مثل برادر بزرگتر بود برای ما، همونجور دلسوز و نگران. حالا اما انقدر تنها و بی یاور شده که خودش نیاز داره به برادر بزرگتری تا دستش را بگیره. دوستان و شاگردان که روزگاری بخشی از زندگی اش بودن حالا درگیر دغدغه های خودشون هستن، خطاطی که یه روزی عاشقانه دنبالش می کرد را بایکوت کرده انگار، توی معلمی هم که گویا دیگه اون شور و شوق سالهای گذشته را نداره و اینجوری رسیده به جایی که بی یار و یاور فقط نظاره گر مردم دور و اطرافه. تا حالا نشده به کسی بگه علت محدود کردن زندگی اش را به دوستان، شاگردان و خطاطی اما از گوشه و کنار شنیدیم که عشق دوران جوونی اش را از دست داده و این شده دلیل افتادن توی راهی که آخرش نابودی پیش از مرگه. راستی چه اسم دیگه ای میشه روش گذاشت به غیر از نابودی پیش از مرگ، وقتی شاگرد فعال اون سالهای استاد امیرخانی امروز حتی سیاه مشق هم نمی نویسه. تلخه برای ما اما انگار برادر بزرگترمون، معلم مون و اونکه روزی راهنمایی مون می کرد حالا به آخر خط رسیده و چقدر دردناکه دیدن این تصویر بی رحم از زندگی.

ahmadreza | سیاه‌مشق | پنجشنبه ۲۵ مهر ۱۳۸۱

وبلاگ و وبلاگ نویسی هم تجربه جالبیه، چیزی شبیه به تجربه های زندگی حتی. چند وقت پیش تصادفی وبلاگی را دیدم که لینک داده بود به نشریه کلاغ. شدم مشتری پرو پا قرص کلاغ و اون وبلاگ را فراموش کردم تا اینکه پریروز دوباره تصادفی رسیدم بهش و البته اینبار از خوندنش لذتی بردم وصف ناشدنی. حال و هوای شبزده با اون موسیقی متن بی نظیر برای من انقدر دوست داشتنی بود که به لیست وبلاگهایی که هر روز باید بخونمشون اضافه اش کنم.

ahmadreza | سیاه‌مشق | پنجشنبه ۲۵ مهر ۱۳۸۱

«اشتباه خودت بود. روی آدمی حساب باز کردی که می دونستی وجودش پر از زنگار نفرته، انقدر که حتی اکسیر عشق هم دردش را چاره نمی کنه. می دونستی اما نخواستی باور کنی و حالا رسیدی به اینجا. به احترام احساساتت کلاه از سر بر میدارم اما من توانایی تغییر خودم را ندارم، حداقل این روزها.»
اینها ویرایش شده جملاتی بود که پای تلفن به دوستی گفتم. پا گذاشتن روی احساسات دیگران هیچوقت پیشه من نبوده اما انگار اینبار ناخواسته مرتکبش شدم.

ahmadreza | سیاه‌مشق | سه شنبه ۲۳ مهر ۱۳۸۱

«مرد دیگر، آدمها می میرند، سکته می کنند یا زیر ماشین می روند، گاهی حتی کسی عمدا از بالای صخره ای پرتشان می کند پایین. اینها، البته مهم است، ولی مهمتر همان نبودن آنهاست، اینکه آدم بیدار شود و ببیند که نیستش، کنار تو خالی است. بعد دیگر جای خالیشان می ماند، روی بالش، حتی روی صندلی که آدم بعد از مردنشان خریده است. آن وقت است که آدم حسابی گریه اش می گیرد، بیشتر برای خودش که چرا باید این چیزها را تحمل کند.»
هنوز مبهوت آینه های دردار گلشیری موندم از بس که غربت و تنهایی صنم بانو، ترس و دودلی ابراهیم و اون داستان کهنه تعلقهای بی سرانجام برای من آشنا بود. انگار باز خودم یا حداقل بخشی از وجودم را روایت شده دیدم که دوباره همون حس غریب همیشگی اومده به سراغم، حسی که ملغمه ای از بی قراری و تشویش، سرخوردگی و یاس و حتی حیرت و تردیده.

صفحه قبلي »

اين وبلاگ مفتخر است به استفاده از وردپرس | اين قالب توسط روي طراحي و توسط مهدي به فارسي برگردانده شده است