يادداشت من در مورد فروزان و نوشتن جمله «فروزان راحت شد.» گويا باعث ناراحتي يكي از دوستان وبلاگ نويس شده. براي اين دوست عزيز خصوصي توضيحاتي دادم كه با كمي ويرايش اينجا مينويسم.
اول، اينكه نوشتم «فروزان راحت شد.» حاوي اين معناي مسخره نيست كه من يا آرزوي مرگ اين دخترك كم سن و سال را داشته ام و يا حالا كه زير خروارها خاك مدفون شده از مرگش خوشحالم. من هم ناراحتم از اين حادثه چرا كه خودم مرگ همبازي تمام دوران بچگي و نوجووني ام را به چشم ديدم و ميدونم تلخ ترين حادثه توي اين دنيا مرگه، اونهم در اين سن و سال كم.
دوم، اين نگاه كنوني منه به زندگی متاسفانه. گيرم اين نگاه كمي معوج و ناراست، هرچه هست تراوشات ذهني منه و بس. ادعاي ياس فلسفي ندارم، قبايي كه به تن ما آدمهاي معمولي بسيار گشاده، چرا كه هميشه گفتم نا اميدي آدمها از ناكاميهاشون توي زندگي نشات مي گيره و من هم از اين قاعده مستثني نيستم البته. اينكه من امروز شور زندگي را در خودم رو به افول مي بينم هزار و يه دليل با ربط و بي ربط داره، از ناكامي توي روابط فردي با آدمهايي كه ظاهري مدرن دارن و افكاري قجري در ذهن بگير تا احساس ناموزون تنهايي بين مردمي كه خوشبختي خودشون را بايد از بدبختي ديگران بسازن تا احساس رضايت وجود ذي وجودشون را پر كنه. و البته شايد نياز نباشه كه احساس اتلاف عمر توي مملكتي كه در منتهاي هرج و مرج قرار داره را هم يادآوري كنم. مخلص كلام اينكه، اين آدمي كه نشسته پشت مونيتور نه از سر شكم سيري كه از روي احساسات معوج شخصي كنوني اش ميگه «فروزان راحت شد.»
سوم، جمله «فروزان راحت شد.» قضاوت من در مورد اين فاجعه غم انگيزه و در همين حد هم بايد روش حساب كرد، نظر يه نفر كه اين داستان را شنيده. من با عينك خودم تنها در مورد اين داستان اظهار نظر كردم و نه تصميم گيري. و انقدر هم محتاط هستم تا اين عينك را كه اين روزها از بد روزگار اصلا تميز نيست به كسي پيشكش نكنم. ما آدمهاي معمولي توانايي اينكه با نگاه ديگران به مسائل شون نگاه كنيم را نداريم كه اگه داشتيم انقدر معضل توي روابط انساني وجود نداشت.
و كلام آخر، من توان درك آدمها به همون شكلي كه هستن را ندارم و به اين ناتواني ذهني هم اذعان دارم. و شايد به همين خاطر باشه كه اين روزها خيلي از نزديكانم را از زندگي ام حذف كردم، با شقاوت تمام البته.
Friday 27 September 2002
Posted by
ahmadreza in
سیاهمشق