یادداشت های تنهایی

Sunday 22 September 2002

Posted by ahmadreza in سیاه‌مشق

«زماني كه كفن رو از صورتش كنار زدند، براي آخرين بار چهره ي معصومانه اش را ديدم، گلهايي كه تو بغلم بود پرپر كردم و روي جنازه اش ريختم…
مادرش تو بغلم بود…
ديدي رفت؟
نگار.. تو ديدي رفت…»
اين يادداشت را كه خوندم تمام خاطرات تلخ برام زنده شد. نمي خوام براي فروزان، اين دخترك شونزده ساله كه تا حالا حتي يه بار هم به وبلاگش نرفته بودم مرثيه سرايي كنم. فروزان راحت شد از اين زندگي سگي اما دلم براي پدر و مادرش مي سوزه كه تا عمر دارن بايد داغ دختركشون را به دل داشته باشن. مرگ فرزند سخت ترين مصيبته براي پدر و مادر، فاجعه اي كه از نزديك لمسش كردم.

Leave a reply