«ما تماشاگران منفعل دنيايي هستيم كه در حال حركت دائمي است. در واقع، تنها لحظات آفرينندگي ما همان كسر از ثانيه است كه طي آن مسدودگر دوربين را به كار مي اندازيم.»
هانري كارتيه برسون قطعا يكي از بهترين عكاسان دنياست، عكاسي كه به قول برايان كو «به آحاد بشر مي انديشد و نخستين عكاسي است كه توجيه كاملي از نگرش خود در اين خصوص به دست داده است.» مجموعه اي از عكسهاي برسون را كه نگاه مي كردم بيشتر به بزرگي اين عكاس فرانسوي ايمان آوردم. با ديدن عكسهايي بي نظير مثل تصوير تك درختي تنها در كنار جاده و تصوير زني كشميري كه دست به دعا برداشته هيچ شكي باقي نمي مونه كه برسون يكي از بهترينهاست.
يادداشت من در مورد فروزان و نوشتن جمله «فروزان راحت شد.» گويا باعث ناراحتي يكي از دوستان وبلاگ نويس شده. براي اين دوست عزيز خصوصي توضيحاتي دادم كه با كمي ويرايش اينجا مينويسم.
اول، اينكه نوشتم «فروزان راحت شد.» حاوي اين معناي مسخره نيست كه من يا آرزوي مرگ اين دخترك كم سن و سال را داشته ام و يا حالا كه زير خروارها خاك مدفون شده از مرگش خوشحالم. من هم ناراحتم از اين حادثه چرا كه خودم مرگ همبازي تمام دوران بچگي و نوجووني ام را به چشم ديدم و ميدونم تلخ ترين حادثه توي اين دنيا مرگه، اونهم در اين سن و سال كم.
دوم، اين نگاه كنوني منه به زندگی متاسفانه. گيرم اين نگاه كمي معوج و ناراست، هرچه هست تراوشات ذهني منه و بس. ادعاي ياس فلسفي ندارم، قبايي كه به تن ما آدمهاي معمولي بسيار گشاده، چرا كه هميشه گفتم نا اميدي آدمها از ناكاميهاشون توي زندگي نشات مي گيره و من هم از اين قاعده مستثني نيستم البته. اينكه من امروز شور زندگي را در خودم رو به افول مي بينم هزار و يه دليل با ربط و بي ربط داره، از ناكامي توي روابط فردي با آدمهايي كه ظاهري مدرن دارن و افكاري قجري در ذهن بگير تا احساس ناموزون تنهايي بين مردمي كه خوشبختي خودشون را بايد از بدبختي ديگران بسازن تا احساس رضايت وجود ذي وجودشون را پر كنه. و البته شايد نياز نباشه كه احساس اتلاف عمر توي مملكتي كه در منتهاي هرج و مرج قرار داره را هم يادآوري كنم. مخلص كلام اينكه، اين آدمي كه نشسته پشت مونيتور نه از سر شكم سيري كه از روي احساسات معوج شخصي كنوني اش ميگه «فروزان راحت شد.»
سوم، جمله «فروزان راحت شد.» قضاوت من در مورد اين فاجعه غم انگيزه و در همين حد هم بايد روش حساب كرد، نظر يه نفر كه اين داستان را شنيده. من با عينك خودم تنها در مورد اين داستان اظهار نظر كردم و نه تصميم گيري. و انقدر هم محتاط هستم تا اين عينك را كه اين روزها از بد روزگار اصلا تميز نيست به كسي پيشكش نكنم. ما آدمهاي معمولي توانايي اينكه با نگاه ديگران به مسائل شون نگاه كنيم را نداريم كه اگه داشتيم انقدر معضل توي روابط انساني وجود نداشت.
و كلام آخر، من توان درك آدمها به همون شكلي كه هستن را ندارم و به اين ناتواني ذهني هم اذعان دارم. و شايد به همين خاطر باشه كه اين روزها خيلي از نزديكانم را از زندگي ام حذف كردم، با شقاوت تمام البته.
بالاخره پاييز هم از راه رسيد، فصل محبوب من. فصلي كه شايد براي خيليها غم انگيز باشه، به خاطر آسمون هميشه ابري اش يا چه مي دونم، به خاطر ريزش برگهاي درختانش. پاييز براي من اما، يادآور آرزوي دست نيافته و ساده اي مثل قدم زدن توي كوچه خلوت بارون خورده ايه كه فرش شده با برگهاي زرد و سرخ و نارنجي. و چه روياي محالي توي اين زندگي بهم پيچيده، چه خيال باطلي توي اين شهر كثيف كه مردمش انگار به كفر ابليس دچار شدن.
بعد التحرير: امشب (يا بهتر بگم ديشب) كه اومدم توي وبلاگ ديدم انگار يه چيزي عوض شده و يه حال و هواي خوبي پيدا كرده اينجا. خوب كه دقت كردم ديدم علتش اين يادداشت پرمحبته كه سايه نوشته. «يادداشتهاي تنهايي تو، شروع زيباي امروز من.»
«زماني كه كفن رو از صورتش كنار زدند، براي آخرين بار چهره ي معصومانه اش را ديدم، گلهايي كه تو بغلم بود پرپر كردم و روي جنازه اش ريختم…
مادرش تو بغلم بود…
ديدي رفت؟
نگار.. تو ديدي رفت…»
اين يادداشت را كه خوندم تمام خاطرات تلخ برام زنده شد. نمي خوام براي فروزان، اين دخترك شونزده ساله كه تا حالا حتي يه بار هم به وبلاگش نرفته بودم مرثيه سرايي كنم. فروزان راحت شد از اين زندگي سگي اما دلم براي پدر و مادرش مي سوزه كه تا عمر دارن بايد داغ دختركشون را به دل داشته باشن. مرگ فرزند سخت ترين مصيبته براي پدر و مادر، فاجعه اي كه از نزديك لمسش كردم.
امروز روز تعطيله، دارم به يه تكنوازي سنتور گوش ميدم و سعي مي كنم چيزي بنويسم. توي اين روزهاي اخير بدترين خبري كه شنيدم، خبر بسته شدن الواح شيشه اي بود. خب توي اين مدت خيلي ها رفتن يا عزم رفتن كردن و بعد پشيمون شدن اما من باور نمي كردم كه رضا قاسمي هم روزي قصد رفتن كنه. رفتن هر وبلاگي براي من تلخه و بسته شدن وبلاگي كه هر روز ميخونمش بسيار تلختر. نمي دونم چرا انقدر از اين خداحافظي هاي وبلاگي متنفرم، شايد به اين دليل كه من را ياد فرودگاه ميندازن و اون لحظه كه بايد از پشت شيشه براي عزيزي دست تكون بدم. توي كتاب فرهنگ لغت، خداحافظي وحشتناك ترين عبارته، همونطور كه مرگ، تنهايي و نفرت.
بعد التحرير: معمولا به وبلاگهاي پرشين بلاگ سر نميزنم و البته بدون هيچ دليل مشخص. اما امروز دو تا وبلاگ توي پرشين بلاگ ديدم كه به نظرم خيلي خوب بودن. اولي به جاي روزانه - سپيده شاملو با اون يادداشت كوتاه بي نظير به نام خدا كند برق نرود و دومي بوف كور با اون داستان زيباي آبجي خانم هدايت كه گذاشته توي وبلاگش. هردو عالي بودن.
خبر خوشي بود، بازداشت شكنجه گر. خبر آسوشيتد پرس از دستگيري لوييز راميرز پيندا توسط پليس آرژانتين حكايت مي كنه. مردم شيلي اين ژنرال بازنشسته را كه توسط يه قاضي فرانسوي به اتهام نقض حقوق بشر تحت تعقيبه مسئول كشتار هزاران مبارز هموطنشون ميدونن. هرچند در توانايي اين قاضي آرژانتيني كه بايد براي استرداد پيندا به فرانسه تصميم گيري كنه شك و ترديد وجود داره اما حتي اگر اين كار هم انجام نشه، به نظرم نفس دستگيري اين ژنرال بازنشسته خيلي خوبه. من از شنيدن خبرهاي اينچنيني واقعا لذت مي برم. شايد به نظر بعضيها دستگيري يار وفادار جلاد سانتياگو به ما ايرانيها ربطي نداشته باشه اما اينجور خبرها من را اميدوار مي كنه كه ميشه ما هم روزي شاهد دستگيري همتاهاي وطني پيندا باشيم، از هيولاهاي چند دهه پيش گرفته تا خون آشامهاي امروزي.
عكس فروزان سرفراز را بين عكسهاي خبري ياهو ديدم. توي چهره دوست داشتني اين دخترك سيزده ساله افغان كه بعداز ظهرها آب مي فروشه براي كمك به خانواده اش، يه جور معصوميت كودكانه موج مي زنه، معصوميتي كه شايد تو هياهوي جهل و خشونت يكسره تباه بشه. اميدوارم نياد اون روز كه اين چهره معصوم و اون چشمهاي زيبا قرباني فقر و فلاكت ملت افغان بشن.
بعد التحرير: از چند روز پيش يادداشت كوتاه من درباره عكسهاي آزاده اخلاقي به مجله ادبي رها اضافه شده. پيشتر درباره مجله ادبي رها و مجموعه عكسهاي آزاده نوشته بودم.
حال غريبي داشتم ديروز، به قولي «فسخ و تجزيه غريبي را طي مي كردم.» به همين دليل بود كه يادداشت ديروزم خيلي مايوسانه و سياه از آب دراومد انقدر كه بعد از چند لحظه وقتي از روي كنتور فهميدم هنوز خونده نشده خودم پاكش كردم. چرا اين روزها انقدر حال و هواي قهرمانهاي داستانهاي هدايت را دارم خودم هم نمي دونم. همش اين جمله قهرمان زنده به گور توي گوشم زنگ مي زنه كه «نمي دانم چه مي نويسم. تيك و تاك ساعت همينطور بغل گوشم صدا مي دهد. مي خواهم آن را بردارم از پنجره پرت بكنم بيرون، اين صداي هولناك كه گذشتن زمان را در كله ام با چكش مي كوبد!» مثل آدمي كه پاي ميز قمار همه هستي اش را باخته، مات و مبهوت نگاه مي كنم به اطرافم. مي دونم به روياهايي كه دارم مي تونم برسم اما قدرت حركت ازم سلب شده انگار، يه جوري اعتماد به نفسم را از دست دادم. اون جاه طلبي ها گويا اصلا مال من نبوده كه حالا هيچ حركتي نمي كنم براي رسيدن بهشون. ياد حرف دوست وبلاگ نويسي ميفتم كه برام نوشته بود «يه روز بعدازظهر همه چيز درست ميشه.» شايد درست ميگه اما اگه اينجوره اميدوارم اون روز، ديگه خيلي دير نشده باشه.
سكون اين لحظه ها
من به سکون اين لحظه ها رسيده ام
ميِ بينم می شنوم اما چيزی
حايل ميان ندا و حنجره ام راه اين فرياد را بر من بسته است
من فرياد می زنم و اين بار
چيزیِ حايل راه را ميان ندای من و گوش عالميان بسته است
پريروز دو سرباز وظيفه را در حالي ديدم كه با هم گلاويز شده بودن و داشتن همديگر را به قصد كشت مي زدن. افتاده بودن روي آشغالهاي يه ساختمون در حال ساخت و سعي مي كردن با مشتهايي كه محصول تate(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\sام خشمشون بود همديگر را نوازش كنن. همه اين اتفاقات در حالي ميفتاد كه همقطارانشون و چندتا كارگر ساختموني مشغول تماشاي اين نمايش بودن. كوچه محل دعوا اما پر بود از ساختمونهاي مجلل و ماشينهاي لوكس كه وقتي توي ذهنم گذاشتمشون كنار چهره هاي زجركشيده و آفتاب سوخته، لباسهاي مندرس سبز رنگ و سرهاي از ته تراشيده اون سربازها به شدت آزرده شدم.
اين صحنه شايد برشي كوتاه باشه از واقعيتهاي امروز جامعه. تصويري كريه از جامعه اي به شدت طبقاتي، تصويري كه ملغمه اي از ناداني، نااميدي، عصبيت و البته تبعيضه.
مجله هنري ققنوس علاوه بر بخشهايي كه براي نقاشي، مجسمه سازي و گرافيك در نظر گرفته، بخشي را هم اختصاص داده به عكاسي. عكسهاي محمد تهراني و اميرعلي جواديان را كه بين مجموعه عكسها ديدم ياد عشق خودم به عكاسي منظره افتادم. اصلا يكي از دلايلي كه شروع كردم به يادگيري عكاسي همين بود، عكاسي از مناظر طبيعي. شايد اين نوع عكاسي ساده به نظر برسه و حتي به نظر بعضي ها بار معنايي خاصي نداشته باشه اما من عاشق اين ژانرم. به نظرم اين عكس ها نمايشگر شكوه آفرينش هستن و ترجمان داستان خلقت حتي. از اين منظر، عكاسي منظره هرگز ژانري مختص كارهاي كارت پستالي نيست.
بعد التحرير: بالاخره مسعود بهنود بعد از چندين هفته وبلاگش را امروز فعال كرد. اسم مسعود بهنود كه مياد به ياد دوران اميدواري ميفتم، دوران نشاط، عصرآزادگان و جامعه اي كه هر روز بهتر از ديروز ميشد. دوراني كه اما تنها يه سراب بود، سرابي كه خيلي زود هم از بين رفت. اميدوارم بهنود خاطره اون روزهاي نه چندان دور را برامون تكرار كنه و اين بار توي اين فضاي مجازي.