مي دونستم نبايد برم اما پررويي كردم. كار من انگار برعكسه. قاعدتا بايد عروسي سرحالم مي آورد اما حال من خوب كه نشد هيچ، بدتر هم شد. حس مي كنم بعضي از اعضاي فاميل خصوصي ترين مسائل زندگي من را مي دونن، حتي از مشكلاتي كه چند وقت پيش برام پيش اومد. يكي از دخترهاي فاميل ديشب به شوخي مي گفت «آدمهايي مثل تو الكي فكر مي كنن خيلي مي دونن، يه جور اعتماد بنفس كاذب. فقط يه سوزن كافيه براشون تا بفهمن چقدر در اشتباهن.» منظورش از سوزن و اين حرفها چي بود را نمي دونم اما حق ميدم كه از رفتارهاي جديد من تا اين اندازه ناراحت باشه. اينكه سال تا سال از اين سركار عليه و امثال اون خبري نمي گيرم و ديگه تره هم واسه هيچكدومشون خورد نمي كنم، يه مقدار براشون سنگينه و به همين دليله كه گاهي اوقات هوس مي كنن متلكهاي اينچنيني بندازن با اتكا به اطلاعات پشت پرده كه نمي دونم از كجا بدست ميارن. متاسفانه اگه دوستانه رفتار كني فكر مي كنن وظيفه ات را داري انجام ميدي، اگه سهل الوصول باشي و خودت را نگيري فكر مي كنن ساده لوح و احمقي و وقتي كه رفتارت را تغيير ميدي فكر مي كنن تبديل شدي به يه آدم عوضي. بهرحال بايد با اين جامعه كنار اومد اما من مي خوام اين كار را به روش خودم انجام بدم.
بعد التحرير: از چند روز پيش بعضي از همكارها كه خودشون هم اهل وبلاگ و اينجور برنامه ها هستن آدرس اينجا را پيدا كردن و شروع كردن به خوندن. خوب كه فكر كردم ديدم از دو حالت خارج نيست. يا اين دوستان از شدت علاقه به نوشته هاي من دوست دارن وبلاگم را ببينن يا از روي كنجكاوي دوست دارن در مورد من بيشتر بدونن. اگه حالت اول باشه كه بايد به خودم ببالم و اگه حالت دوم صادق باشه، بايد بدونن چيزي بيش از اين كه تاحالا فهميدن در مورد من از اين راه دستگيرشون نميشه پس بهتره اگه اطلاعات بيشتري لازم دارن بيان از خودم بپرسن.
Thursday 29 August 2002
Posted by
ahmadreza in
سیاهمشق