Tuesday 27 August 2002
Posted by
ahmadreza in
سیاهمشق
فردا شب بايد برم عروسي دختر دايي ام و هفته بعد تولد يكي از دوستان. نمي دونم چرا امشب ياد اون روزهايي افتادم كه شوق مهموني رفتن داشتم، شوق پوشيدن لباسهايي كه كلي براي خريدشون وقت صرف مي كردم، شوق عيش و مستي، شوق شب نشيني و دورهم بودن و شوق خيلي چيزهاي ديگه. حالا اما هيچكدوم از اينها تو وجودم نيست و شايد به همين دليل باشه كه حتي از دعوت به يه مهموني هم غصه دار ميشم. ديگه سخته برام اداي آدمهاي خوشحال را دربيارم. يه بار اينجا نوشتم كه ما آدمها بازيگرهاي قابلي هستيم، خودم هم بازيگر خوبي هستم اما نقش آدمهاي الكي خوش را نمي تونم بازي كنم.