اين روزها نمي تونم بنويسم. مي خوام يادداشتي بنويسم اما مي دونم تا شروع كنم به تايپ كردن همش ميشه گلايه و شكايت، همش ميشه بد و بيراه گفتن به زمين و زمان. از يكنواختي خوشم نمياد و براي همين دنبال چيزي متفاوت مي گردم اما پيدا نمي كنم. نمي دونم، شايد دارم به زندگي بد نگاه مي كنم كه اونهم بد بهم تحويل ميده.
چند روز پيش يكي از دوستان نزديكم كه حداكثر تا دو ماه ديگه ميره كانادا اومد به ديدنم و من كه بايد تو يكي از اون جلسه هاي كاري كذايي شركت مي كردم نتونستم بيش از چند دقيقه ببينمش اما توي همون چند دقيقه خبري داد بهم كه تا چند روز شوكه بودم. از دوست مشتركي گفت كه توي دانشگاه باهامون همكلاس بود و يار سفرها. پسر باهوشي كه تيزهوشان درس خونده بود، اهل ادبيات و رمان بود و عاشق فروغ، كافكا، داستايوسكي و كامو. گفت كه يه سال و نيم توي زندان بوده به خاطر اعتياد و الان هم كه بيرونه يه معتاد تمام عياره. گفت كه اون جوون باهوش حالا حتي ليسانس هم نداره و فقط يه معتاده، يه افيون زده. خبر را كه شنيدم عين آدمهاي مسخ شده رفتم توي جلسه. گيج و منگ شده بودم. خيلي فكر كردم بهش، به تنهايي اش، به ياسي كه تو وجودش نهفته بود، به مرگ پدرش كه بار زندگي را گذاشته بود روي شونه اش، به مادر پيرش و به اون فاميلهاي احمقش كه اهل اينجور باصطلاح تفريحات بودن.
Monday 26 August 2002
Posted by
ahmadreza in
سیاهمشق