ahmadreza | سیاه‌مشق | جمعه ۸ شهریور ۱۳۸۱

این سایت نغمه هم از اون اتفاقات خوشاینده توی این فضای مجازی. گرچه شاید کیفیت بعضی از کلیپ هایی که ارائه می کنن از نظر تصویرسازی خیلی بالا نباشه اما انقدر آهنگهای زیبا انتخاب می کنن که بشه از این نقطه ضعفشون چشم پوشی کرد. خود من با اینکه دیگه خیلی به موسیقی پاپ این مملکت علاقه ندارم اما نمی تونم هرازچندگاهی دیوونگی عصار، صدای پای هایده، آدمای گوگوش و نقاب قمیشی را گوش ندم. بهر حال امیدوارم کارشون را بدون وقفه ادامه بدن.

ahmadreza | سیاه‌مشق | پنجشنبه ۷ شهریور ۱۳۸۱

می دونستم نباید برم اما پررویی کردم. کار من انگار برعکسه. قاعدتا باید عروسی سرحالم می آورد اما حال من خوب که نشد هیچ، بدتر هم شد. حس می کنم بعضی از اعضای فامیل خصوصی ترین مسائل زندگی من را می دونن، حتی از مشکلاتی که چند وقت پیش برام پیش اومد. یکی از دخترهای فامیل دیشب به شوخی می گفت «آدمهایی مثل تو الکی فکر می کنن خیلی می دونن، یه جور اعتماد بنفس کاذب. فقط یه سوزن کافیه براشون تا بفهمن چقدر در اشتباهن.» منظورش از سوزن و این حرفها چی بود را نمی دونم اما حق میدم که از رفتارهای جدید من تا این اندازه ناراحت باشه. اینکه سال تا سال از این سرکار علیه و امثال اون خبری نمی گیرم و دیگه تره هم واسه هیچکدومشون خورد نمی کنم، یه مقدار براشون سنگینه و به همین دلیله که گاهی اوقات هوس می کنن متلکهای اینچنینی بندازن با اتکا به اطلاعات پشت پرده که نمی دونم از کجا بدست میارن. متاسفانه اگه دوستانه رفتار کنی فکر می کنن وظیفه ات را داری انجام میدی، اگه سهل الوصول باشی و خودت را نگیری فکر می کنن ساده لوح و احمقی و وقتی که رفتارت را تغییر میدی فکر می کنن تبدیل شدی به یه آدم عوضی. بهرحال باید با این جامعه کنار اومد اما من می خوام این کار را به روش خودم انجام بدم.
بعد التحریر: از چند روز پیش بعضی از همکارها که خودشون هم اهل وبلاگ و اینجور برنامه ها هستن آدرس اینجا را پیدا کردن و شروع کردن به خوندن. خوب که فکر کردم دیدم از دو حالت خارج نیست. یا این دوستان از شدت علاقه به نوشته های من دوست دارن وبلاگم را ببینن یا از روی کنجکاوی دوست دارن در مورد من بیشتر بدونن. اگه حالت اول باشه که باید به خودم ببالم و اگه حالت دوم صادق باشه، باید بدونن چیزی بیش از این که تاحالا فهمیدن در مورد من از این راه دستگیرشون نمیشه پس بهتره اگه اطلاعات بیشتری لازم دارن بیان از خودم بپرسن.

ahmadreza | سیاه‌مشق | چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۸۱

«من از سوگند خوردن زیر پرچم هیچ خوشم نمیومد. حوصله ام از این کار سر می رفت، و به نظرم احمقانه بود. ترجیح می دادم با خودم پیمان وفاداری ببندم، ولی به هر حال ما وایساده بودیم و داشتیم سوگند می خوردیم.» این بخش از داستان سیاست چارلز بوکفسکی را که خوندم بلافاصله یاد بوف کور و صادق هدایت افتادم. اونجا که هدایت می نویسه «ولی هیچ وقت نه مسجد و نه صدای اذان و نه وضو و اخ تف انداختن و دولا و راست شدن در مقابل یک قادر متعال و صاحب اختیار مطلق که باید به زبان عربی با او اختلاط کرد در من تاثیری نداشته است. من بیشتر خوشم می آمد با یک دوست حرف بزنم تا با خدا، با قادر متعال! چون خدا از سر من زیاد بود.»
موسیقی آب گرم، مجموعه داستانهای کوتاه این نویnet\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 28
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight (00:00:00), January 1, 1970 in D:\Hosts\infomeg\nevesht.net\shab\wp-includes\functions.php on line 26
PHP Warning: date(): Windows does not support dates prior to midnight سنده آمریکایی را تو همین چند روز اخیر تموم کردم. زندگی مردهای دایم الخمر، روابط نافرجام مردها و زنها و زندگی مردم عادی که با بی اهمیت ترین چیزها سرگرم میشن تم اصلی اغلب داستانهای موسیقی آب گرم را تشکیل میدن و درحقیقت همین مضامین آزاردهنده هستن که از داستانهای بوکفسکی داستانهایی بسیار تلخ میسازن. شاید به همین دلیل مطبوعات آمریکایی نظر خوشی نسبت بهش نداشتن و بوکفسکی را نویسنده ای مردم گریز، زن ستیز و دایم الخمر می دونستن علیرغم اینکه بوکفسکی از دید سارتر و ژان ژنه بزرگترین شاعر آمریکا محسوب میشد.

ahmadreza | سیاه‌مشق | سه شنبه ۵ شهریور ۱۳۸۱

فردا شب باید برم عروسی دختر دایی ام و هفته بعد تولد یکی از دوستان. نمی دونم چرا امشب یاد اون روزهایی افتادم که شوق مهمونی رفتن داشتم، شوق پوشیدن لباسهایی که کلی برای خریدشون وقت صرف می کردم، شوق عیش و مستی، شوق شب نشینی و دورهم بودن و شوق خیلی چیزهای دیگه. حالا اما هیچکدوم از اینها تو وجودم نیست و شاید به همین دلیل باشه که حتی از دعوت به یه مهمونی هم غصه دار میشم. دیگه سخته برام ادای آدمهای خوشحال را دربیارم. یه بار اینجا نوشتم که ما آدمها بازیگرهای قابلی هستیم، خودم هم بازیگر خوبی هستم اما نقش آدمهای الکی خوش را نمی تونم بازی کنم.

ahmadreza | سیاه‌مشق | دوشنبه ۴ شهریور ۱۳۸۱

این روزها نمی تونم بنویسم. می خوام یادداشتی بنویسم اما می دونم تا شروع کنم به تایپ کردن همش میشه گلایه و شکایت، همش میشه بد و بیراه گفتن به زمین و زمان. از یکنواختی خوشم نمیاد و برای همین دنبال چیزی متفاوت می گردم اما پیدا نمی کنم. نمی دونم، شاید دارم به زندگی بد نگاه می کنم که اونهم بد بهم تحویل میده.
چند روز پیش یکی از دوستان نزدیکم که حداکثر تا دو ماه دیگه میره کانادا اومد به دیدنم و من که باید تو یکی از اون جلسه های کاری کذایی شرکت می کردم نتونستم بیش از چند دقیقه ببینمش اما توی همون چند دقیقه خبری داد بهم که تا چند روز شوکه بودم. از دوست مشترکی گفت که توی دانشگاه باهامون همکلاس بود و یار سفرها. پسر باهوشی که تیزهوشان درس خونده بود، اهل ادبیات و رمان بود و عاشق فروغ، کافکا، داستایوسکی و کامو. گفت که یه سال و نیم توی زندان بوده به خاطر اعتیاد و الان هم که بیرونه یه معتاد تمام عیاره. گفت که اون جوون باهوش حالا حتی لیسانس هم نداره و فقط یه معتاده، یه افیون زده. خبر را که شنیدم عین آدمهای مسخ شده رفتم توی جلسه. گیج و منگ شده بودم. خیلی فکر کردم بهش، به تنهایی اش، به یاسی که تو وجودش نهفته بود، به مرگ پدرش که بار زندگی را گذاشته بود روی شونه اش، به مادر پیرش و به اون فامیلهای احمقش که اهل اینجور باصطلاح تفریحات بودن.

ahmadreza | سیاه‌مشق | جمعه ۱ شهریور ۱۳۸۱

امروز اومدم بعد از چند روز ننوشتن، افکارم را جمع کنم تا چیزی بنویسم که دو تا از دوستان مثل خروسهای بی محل اومدن خونه مون. نشستن به حرف زدن درباره کار، زندگی و تفریحاتشون و من که اصلا حوصله اون نوع حرفهای خسته کننده را نداشتم تنها نظاره گر مکالمه دونفره اونها بودم و لحظه شماری می کردم برای لحظه خداحافظی. حالت عجیبی بود که تا حالا بهش گرفتار نشده بودم. وقتی بعد از حدود دو ساعت عزم رفتن کردن گرچه احساس رهایی کردم اما در عین حال افسوس خوردم که چطور تنهایی ام از بین رفت. افسوس خوردم که چقدر احمقانه از حال و هوای یادداشت دردناک حسین نوش آذر بیرون اومدم و چقدر ساده از دست دادم حال مطبوعی را که خوندن شعر زیبای ناظم حکمت بهم داده بود.
زیباترین دریا
دریایی است که هنوز در آن نرانده ایم
زیباترین کودک
هنوز شیرخواره است
زیباترین روز
هنوز فرا نرسیده است
و زیباترین سخنی که می خواهم با تو گفته باشم
هنوز بر زبان نیامده است.

ahmadreza | سیاه‌مشق | دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۸۱

«بیست و هشت ماه تمام یک ریالی از اعتبار دولت خرج نشد، همه خرجها شخصا پرداخت می شد. خرج نهار و شام و صبحانه پنجاه سرباز و درجه دار که آنجا بودند را خود آقای مصدق می داد و همچنین عیدی ها و هزینه ها و پاداشها را.»
«دکتر مصدق همه هدایایی که در مسافرت به آمریکا برد و فرشهایی که برای ترومن خریده بود، همه از جیب خودش بود، حتی خرج مشاورانی که با آقای دکتر مصدق رفتند به عهده خودش بود. نتیجه چه شد؟ نتیجه این شد که آقای دکتر مصدق در عرض بیست و هشت ماه حکومت خودش حدود دو میلیون و ششصد هزار ریال خرج کرد.»
اردیبهشت ماه سه سال پیش مجله ایران فردا ویژه نامه ای چاپ کرد به یاد دکتر مصدق. توی اون ویژه نامه مصاحبه ای بود با رییس دفتر دکتر، نصرت الله خازنی. تا حالا چندبار مصاحبه را خوندم و هربار عشق و علاقه ام به دکتر بیشتر از گذشته شده. باید مصاحبه را خوند تا پی برد مصدق کی بود و چه کرد. اما ملت ما شاید لیاقت مصدق را نداشت که اجازه داد کودتای انگلیسی اعلیحضرت همایونی موفق بشه و دستاوردهای نهضت ملی شدن صنعت نفت پامال. ملت ما شاید لیاقت مصدق را نداشت که اجازه داد شعبون بی مخهای وطنی خونه دکتر را وحشیانه غارت کنن. بگذریم، توی همون ویژه نامه شعری زیبا چاپ شده بود از شفیعی کدکنی در سوگ دکتر مصدق با عنوان مرثیه درخت.
مرثیه درخت
گیرم بیرون از این حصار کسی نیست
گیرم در آن کرانه نگویند
کاین موج روشنایی مشرق
-بر نخلهای تشنه ی صحرا، یمن، عدن …
یا آبهای ساحلی نیل-
از بخشش کدام سپیده است
اما،
من از نگاه آینه
-هرچند تیره، تار-
شرمنده ام که: آه
در سوگت ای درخت تناور!
ای آیت خجسته ی در خویش زیستن
بالیدن و شکفتن،
در خویش بارور شدن از خویش،
در خاک خویش ریشه دواندن
ما را
حتی امان گریه ندادند.

ahmadreza | سیاه‌مشق | یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۸۱

فراقی را که می خونم یاد خیلی چیزها میافتم. یاد خواهرم میافتم که فرسنگها فرسنگ فاصله داره با من و خیلی دلم تنگه براش، یاد رفتن از وطنی که دوستش دارم اما دیگه جای زندگی نیست و یاد آدمهایی که رفتن و تنها خاطره ایی تلخ از خودشون به یادگار گذاشتن برام.
فراقی
چه بی تابانه می خواهم ات ای دوری ات آزمونِ تلخِ زنده به گوری!
چه بی تابانه تو را طلب میکنم!
بر پشتِ سمندی
گویی
نوزین
که قرارش نیست.

و فاصله
تجربه یی بیهوده است.

بوی پیرهن ات،
این جا
و اکنون.ــ

کوه ها در فاصله سردند.

دست
در کوچه و بستر
حضورِ ماءنوسِ دستِ تو را می جوید،
و به راه اندیشیدن
یاءس را
رج می زند.

بی نجوایِ انگشتان ات
فقط.ــ
و جهان از هر سلامی خالی است.

ahmadreza | سیاه‌مشق | جمعه ۲۵ مرداد ۱۳۸۱

توی شرکت قبلی یه همکاری داشتم که با وجود داشتن زن و بچه، چندتا دوست دختر داشت. می گفت «ببین مهندس، مرد نیاز داره چون تنوع طلبی جزو خلقت مرده. پس بد نیست که من با وجود داشتن زن و بچه، دوست دختر دارم. زن من نمی تونه دوست پسر داشته باشه ولی واسه من داشتن دوست دختر لازمه.»
توی این شرکتی که الان هستم یه همکار داشتم که همسن و سال خودم بود. یه بار سر میز نهار بهم گفت «می دونی چیه مهندس؟ زن آفریده شده واسه اینکه نسل مرد از بین نره.»
یه همکار دیگه یه بار درباره کار کردن خانومها بهم گفت «اصلا خانومها نباید بیان سر کار. اینجوری هم ما را اذیت می کنن و هم شوهرشون را. زن باید بشینه توی خونه.»
یکی از همکلاسی های دوره لیسانس که فوق لیسانسش را هم الان گرفته یه بار درباره دوست دخترش بهم گفت «نمی فهمه که باید با من چک کنه لباس پوشیدنش و آرایش کردنش را. نمی فهمه هرجایی نباید هرچیزی را بپوشه. نمی فهمه بعضی چیزها مال منه.»
نقل قولهایی که نوشتم همه عین واقعیت بودن و گویندگان اونها هم همگی افرادی تحصیلکرده از طبقه متوسط بالای جامعه. نکته جالب اینکه هیچ کدوم از این آدمها برای مادرشون هم ارفاق قایل نمیشن و عین همین مسائل را برای اونها هم صادق می دونن.

ahmadreza | سیاه‌مشق | پنجشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۸۱

این یادداشت شاید خیلی خصوصی باشه اما اگه ننویسمش دق می کنم. پس لطفا ندید بگیرین.
صحنه اول: سر چهار راه پسرک گل فروش بهم میگه «آقا یه دسته گل بخر.» با بی حالی و با علامت سر بهش میگم «نمی خوام.» پسرک سماجت می کنه « آقا یکی بخر، ببر واسه اونی که دوستش داری.» کفرم درمیاد، با عصبانیت بهش میگم «مرده.» انگار از این حرف من خوشش اومده باشه جواب میده «کیه؟» و من که دیگه واسه این یکی جواب ندارم ناچارا شیشه را میدم بالا.
صحنه دوم: دوستم میگه «من و مریم یه نقشه کشیدیم برات. یه دوست داره مریم، من دیدمش اصلا انگار ساخته شده واسه تو. …. قرار بذاریم یه روز بریم بیرون؟ … آخه تا کی …؟» تو ذهنم میاد که بهش بگم «تو بیجا کردی با مریم.» اما روم نمیشه، بهش میگم «فعلا گرفتار کارم، وقت سر خاروندن هم ندارم. ترجیح میدم تنها باشم، باشه بعد.» خودش می فهمه خرابکاری کرده واسه همین اصرار نمی کنه.
صحنه سوم: سر چهار راه جهان کودک منتظرم چراغ سبز بشه. کنارم یه پرشیای دودی اسپرت وایساده، یه دختر خوشگل و سانتی مانتال و یه پسر خوش قیافه توش نشستن، مشغول بگو و بخند. بر می گردم اون طرف، یه دختر و پسر جوون دست تو دست هم وایسادن منتظر تاکسی. یه پیکان درب و داغون زرد رنگ که نصف بدنه اش هم رنگ نشده میاد و اونها سوارش میشن. تو آیینه نگاه می کنم، یه پراید سفید وایساده. توی اینم یه دختر و یه پسر نشستن. دختره که مقنعه سرش کرده، یه جوری داره به گل پسر راننده نگاه می کنه که انگار بعد از سالها تازه پیداش کرده.
تو دلم به همشون حسودیم میشه اما این حسادت فقط چند ثانیه طول می کشه، تا وقتی چراغ سبز بشه. وقتی راه می افتم پاک فراموش می کنم حسادت چند ثانیه پیش را چون یادم میاد که همه اینها مصنوعیه.

صفحه قبلي »

اين وبلاگ مفتخر است به استفاده از وردپرس | اين قالب توسط روي طراحي و توسط مهدي به فارسي برگردانده شده است