یادداشت های تنهایی

Sunday 28 July 2002

Posted by ahmadreza in سیاه‌مشق

«وفتي بچه بودم، مي گفتن: بچه اي!… در جواني مي گفتن: خامي!… حالا مي گن: ناپخته اي! گير كردم تو هياهوي سياست مآبانه اين مردم فيلسوف منش كه ماست خوردنشونم ايدئولوژيك و عميق نشون مي دن.ويترين شون پر از متاع پر فروش آرمان و آزادي و مبارزه است، اما … توي دكان شون چارچوب مي فروشن….»
به نام معشوق، يادداشت بسيار قشنگ علي رويين تن كارگردان نمايش براي آخرين بار را توي ويژه نامه سينما تياتر روزنامه ايران خوندم.

Leave a reply