يادمه يه وقتي رفته بودم تو نخ خوندن كتابهاي عرفاني. مناجات نامه خواجه عبدالله، تذكره الاوليا عطار نيشابوري و خلاصه اينجور كتابها. گاهي اوقات مطالب خنده داري پيدا ميكردم، مثلا عطار توي تذكره الاوليا در ذكر مناقب منصور حلاج نوشته «نقل است كه گرد او عقربي ديدند كه مي گرديد. قصد كشتن كردند، گفت: دست از وي بداريد كه دوازده سال است كه نديم ماست و گرد ما مي گردد. نقل است كه در ابتدا كه رياضت مي كشيد، دلقي داشت كه بيست سال بيرون نكرده بود. روزي به ستم از وي بيرون كردند، گزنده بسيار در وي افتاده بود. يكي از آن وزن كردند، نيم دانگ بود.»
اما توي همين كتاب گاهي به جملاتي مي رسيدم كه واقعا زبان از توصيف اونها قاصره. مثلا عطار جمله اي از بايزيد بسطامي نوشته كه بسيار زيباست. «به صحرا شدم. عشق باريده بود و زمين تر شده. چنانكه پاي به برف فرو شود، به عشق فرو مي شد.»
Saturday 27 July 2002
Posted by
ahmadreza in
سیاهمشق