یادداشت های تنهایی

Friday 26 July 2002

Posted by ahmadreza in سیاه‌مشق

عجب معماي غريبي شده اين زندگي. چيزي را كه نمي خواي به سرعت سر راهت سبز ميشه و چيزي را كه مي خواي خيلي زود از دست ميدي. چه فرق مي كنه يه وبلاگ كه هر روز بايد بخوني، يه دوست ساده يا يه معشوقه.
امروز رفتم سالن بچه ها را ببينم. خيابون ها خيلي شلوغ بودن. پشت چراغ قرمر نيايش كه وايسادم احساس عجيبي بهم دست داد. ناخودآگاه رفتم به دنياي وبلاگ. ياد نوشته حسين نوش آذر افتادم، ياد نوشته آيدا، ياد نامه دوستي كه گفته بود «تو حالت خوبه اما اگه با من رابطه داشته باشي حالت بد ميشه.»، ياد پارسال همين موقع ها، ياد دوستي كه دوست دخترش داره بعد از هفت هشت سال ارتباط عاشقانه ميره آمريكا. نمي دونم چرا از خوندن نوشته نوش آذر ناراحت شدم، چرا از اينكه حس كردم آيدا مي خواد بره احساس انزوا كردم، چرا از خوندن نامه دوستم دلم گرفت، چرا پارسال ….. چرا تصور فرودگاه را كه كردم نزديك بود فرياد بزنم.
عجب معماي غريبي شده اين زندگي. چيزي را كه نمي خواي به سرعت سر راهت سبز ميشه و چيزي را كه مي خواي خيلي زود از دست ميدي. چه فرق مي كنه يه وبلاگ كه هر روز بايد بخوني، يه دوست ساده يا يه معشوقه.

Leave a reply