یادداشت های تنهایی

Tuesday 30 July 2002

Posted by ahmadreza in سیاه‌مشق

امروز صبح طبق معمول كاپوچينو به روز شد و طبق معمول حداقل يه نوشته خوب لابلاي نوشته ها مي شد پيدا كرد. يادداشت شيده بهمن يار هرچند ظاهرا يه روايت خيلي ساده از يه اتفاق پيش افتاده خانوادگي به نظر ميرسه اما در حقيقت نمونه اي جالبه از وضعيت جوونهاي ايراني. جوونهايي كه برخلاف همتاهاي خارجي شون نمي تونن طعم استقلال را وقتي كه مجرد هستن بچشن. جوونهايي كه به هزار و يه دليل اقتصادي، فرهنگي، سياسي و … نمي تونن مجرد و مستقل زندگي كنن و واسه همين بايد تا موقع ازدواج با الگوي فكري خانواده يه جوري بسازن. توي اين وضعيت مسخره حال و روز يه آدم عجيب و غريب كه نمي خواد با ازدواج كردن به يه زندگي مستقل برسه هم كاملا مشخصه. فكر مي كنم همين نكات به ظاهر ساده خودشون منشا كلي نابهنجاري و كنش هاي غير طبيعي باشن.

Sunday 28 July 2002

Posted by ahmadreza in سیاه‌مشق

دوستي مي گفت كه زندگي مثل شطرنج مي مونه. فكر مي كنم تشبيه خوبي باشه اما من تشبيه ديگه اي دارم از زندگي. فكر مي كنم ما همه بازيگرهاي تياتر هستيم. وقتي وارد عرصه روابط فردي ميشيم انگار كه وارد سن شده باشيم شروع مي كنيم به بازي يه نقش و اون را ادامه ميديم تا وقتي كه رابطه ادامه داره. بعد وقتي كه رابطه تموم ميشه از سن ميايم پايين و ميريم پشت صحنه واسه اينكه آماده بشيم براي ايفاي نقش بعدي يا رابطه با فرد جديد. مثل بازيگري كه چندتا كاراكتر را بايد بازي كنه به تعداد روابطمون بايد نقش بازي كنيم و اين البته از خصوصيات زندگي توي جامعه بسته اي مثل جامعه ماست.

Sunday 28 July 2002

Posted by ahmadreza in سیاه‌مشق

«وفتي بچه بودم، مي گفتن: بچه اي!… در جواني مي گفتن: خامي!… حالا مي گن: ناپخته اي! گير كردم تو هياهوي سياست مآبانه اين مردم فيلسوف منش كه ماست خوردنشونم ايدئولوژيك و عميق نشون مي دن.ويترين شون پر از متاع پر فروش آرمان و آزادي و مبارزه است، اما … توي دكان شون چارچوب مي فروشن….»
به نام معشوق، يادداشت بسيار قشنگ علي رويين تن كارگردان نمايش براي آخرين بار را توي ويژه نامه سينما تياتر روزنامه ايران خوندم.

Saturday 27 July 2002

Posted by ahmadreza in سیاه‌مشق

يادمه يه وقتي رفته بودم تو نخ خوندن كتابهاي عرفاني. مناجات نامه خواجه عبدالله، تذكره الاوليا عطار نيشابوري و خلاصه اينجور كتابها. گاهي اوقات مطالب خنده داري پيدا ميكردم، مثلا عطار توي تذكره الاوليا در ذكر مناقب منصور حلاج نوشته «نقل است كه گرد او عقربي ديدند كه مي گرديد. قصد كشتن كردند، گفت: دست از وي بداريد كه دوازده سال است كه نديم ماست و گرد ما مي گردد. نقل است كه در ابتدا كه رياضت مي كشيد، دلقي داشت كه بيست سال بيرون نكرده بود. روزي به ستم از وي بيرون كردند، گزنده بسيار در وي افتاده بود. يكي از آن وزن كردند، نيم دانگ بود.»
اما توي همين كتاب گاهي به جملاتي مي رسيدم كه واقعا زبان از توصيف اونها قاصره. مثلا عطار جمله اي از بايزيد بسطامي نوشته كه بسيار زيباست. «به صحرا شدم. عشق باريده بود و زمين تر شده. چنانكه پاي به برف فرو شود، به عشق فرو مي شد.»

Friday 26 July 2002

Posted by ahmadreza in سیاه‌مشق

عجب معماي غريبي شده اين زندگي. چيزي را كه نمي خواي به سرعت سر راهت سبز ميشه و چيزي را كه مي خواي خيلي زود از دست ميدي. چه فرق مي كنه يه وبلاگ كه هر روز بايد بخوني، يه دوست ساده يا يه معشوقه.
امروز رفتم سالن بچه ها را ببينم. خيابون ها خيلي شلوغ بودن. پشت چراغ قرمر نيايش كه وايسادم احساس عجيبي بهم دست داد. ناخودآگاه رفتم به دنياي وبلاگ. ياد نوشته حسين نوش آذر افتادم، ياد نوشته آيدا، ياد نامه دوستي كه گفته بود «تو حالت خوبه اما اگه با من رابطه داشته باشي حالت بد ميشه.»، ياد پارسال همين موقع ها، ياد دوستي كه دوست دخترش داره بعد از هفت هشت سال ارتباط عاشقانه ميره آمريكا. نمي دونم چرا از خوندن نوشته نوش آذر ناراحت شدم، چرا از اينكه حس كردم آيدا مي خواد بره احساس انزوا كردم، چرا از خوندن نامه دوستم دلم گرفت، چرا پارسال ….. چرا تصور فرودگاه را كه كردم نزديك بود فرياد بزنم.
عجب معماي غريبي شده اين زندگي. چيزي را كه نمي خواي به سرعت سر راهت سبز ميشه و چيزي را كه مي خواي خيلي زود از دست ميدي. چه فرق مي كنه يه وبلاگ كه هر روز بايد بخوني، يه دوست ساده يا يه معشوقه.

Thursday 25 July 2002

Posted by ahmadreza in سیاه‌مشق

«با تمام وجود اظهار پشيمانی می کنم، نمی دانم تا چه اندازه ممکن است و جرات می کنم و حق دارم که تقاضای عفو کنم و مورد کرامت قرار بگيرم. وی همچنين ادامه داد که درخواست دارم که اجازه دهند به جبران فعاليت های گذشته ام بپردازم زيرا از آنها احساس انزجار و تنفر دارم.»
اين جملات بخش هايي از مصاحبه خودزني سيامك پورزند بود. از ابتدا مي خواستم در مورد مسائل سياسي چيزي ننويسم اما وقتي اين خبر بي بي سي را خوندم نتونستم جلوي خودم را بگيرم. اينها همه نتايج بي عملي رييس جمهور خندان ماست. بايد حق داد به پيرمرد، همونجور كه مهندس سحابي دوام نياورد پورزند هم. من كه دور اول مي دونستم اين آقا كاري از پيش نمي بره و بهش راي ندادم چطور دفعه دوم گول اشكهاي انتخاباتي اين رييس جمهور فيلسوف را خوردم؟

Thursday 25 July 2002

Posted by ahmadreza in سیاه‌مشق

نمي دونستم يه روزي نوشته هاي من توي وبلاگ ديگران را وسوسه مي كنه تا من را سر كار بذارن. خانمي با ادعاي اينكه مي خواد وبلاگ داشته باشه و كمك لازم داره، واسه من پيغام گذاشت و من احمق هم به خيال اينكه دارم كمكش مي كنم اجازه دادم باهام رابطه برقرار كنه. خيلي تجاهل مي كرد و همين من را كمي مشكوك كرد، با اين وجود گفتم خب حتما نتونسته خودش اين كار را انجام بده و سعي كردم كمكش كنم اما خيلي سريع فهميدم كه داره من را بازي ميده و همه اين اتفاقات تنها ظرف سه روز افتاد. درسته كه من خودم ساده زندگي مي كنم و هيچوقت هم اراده نكردم با كسي بازي كنم (چون حالم از اينجور كارها بهم مي خوره) ولي خدا را شكر انقدر باهوش هستم كه بفهمم قصد و نيت آدمها را. در اينكه فضاي سايبرنتي ايران مثل همه فضاهاي ديگه مزخرفه شكي نيست اما تا اين اندازه واقعا باعث فضاحته. واقعا متاسفم.

Tuesday 23 July 2002

Posted by ahmadreza in سیاه‌مشق

درست دو سال پيش بود، خبري كوتاه از تلويزيون لاريجاني و اين بار بدون فحش و ناسزا. خبر، خبر مرگ بود. صبح روز بعد با دوربينم رفتم دم در بيمارستان ايرانمهر، تنهاي تنها. مي دونستم هيچكدوم از آشناها انقدر خل نيستن كه كار و زندگي شون را ول كنن واسه تشييع جنازه. وقتي رسيدم، ديدم خيلي ها زودتر از من اومدن. چشم چرخوندم، همه جور آدمي پيدا ميشد. وايسادم كنار يه ماشين، چندتا جوون كه خيلي ساده به نظر مي رسيدن هم كنارم بودن. بي اختيار حرفاشون را مي شنيدم. لابلاي حرفاشون يكي از اونها كه صداي بهتري داشت شروع كرد به دكلمه كردن از مرگ و من هم ناخودآگاه باهاش زمزمه كردم از حفظ. چند دقيقه بعد جنازه را بيرون آوردن و تا ابتداي ميرداماد بردن. بعضي ها رفتن دنبال آمبولانس اما بعضي ها هم مثل من رفتن سوار ماشين هاي خودشون بشن كه برن به سمت امامزاده طاهر. انقدر سريع از جمعيت جدا شده بودم كه اواسط راه مجبور شدم وايسم چون خيلي جلو افتاده بودم از جمعيت همراه و حتي آمبولانس. انقدر وايسادم كه وقتي رسيدم به امامزاده، داشتن جنازه را بدرقه مي كردن به سمت قبر. ترجيح دادم گوشه اي وايسم تا هم جلوي دست و پاي كسي را نگيرم و هم بتونم صداي شاعر را كه از بلندگوها پخش ميشد بشنوم. جنازه را كه دفن كردن بعضي ها وايسادن به سخنراني و ما هم زير آفتاب بي رحم مردادماه به عشق و ارادتي كه به شاعر داشتيم صبورانه گوش سپرديم به حرفهاي آشناي سخنران ها.
بعدها دوستان هر كدوم به شكلي ملامتم كردن كه چرا رفتم. اما من ديني داشتم كه بايستي ادا ميشد، گيرم كه اداي اون دين مصادف بود با وداع شاعر. شاعري كه شعرش زندگي بود براي من. شاعري كه با وجود لگدپروني هاي حيوانات انسان نما، موند و موند و موند به عشق وطني كه امروز يكسره ويران و خرابه. شاعري كه حتي روزهاي آخر كه با تن رنجورش با مرگ دست و پنجه نرم مي كرد از ثبت و ضبط فرهنگ مردم كوچه و خيابون اين سرزمين صرفنظر نكرد.
يادم نمياد گريه كرده باشم براي مرگ شاعر، نه اون روز و نه هيچوقت ديگه چون باور نداشتم مرگ شاعر را و هنوز هم باور ندارم. شاعر نمرده چون خاطره اش تا جاودان جاويدان در گذرگاه ادوار به نيكي داوري خواهد شد. شاعر زنده است. زنده تر از من، زنده تر از تو و زنده تر از همه اونها كه به غلط فكر مي كنن زنده اند. بامداد شاعر زنده است.

Monday 22 July 2002

Posted by ahmadreza in سیاه‌مشق

«هلن نشسته بود مقابلم، كاپشن كوتاهي پوشيده بود با شلوار جين، روسري سفيدي هم به سر داشت. چشم هاي قهوه اي درشتي داشت با مژه هاي فرخورده سياه كه با خطي سياه و ظريف آراسته شده بود. چشم هايش شفاف بود و براق، انگار هميشه در آن اشك حلقه زده بود. وقتي نگاهم ميكرد، چيزي به ته دلم چنگ ميانداخت. نگاهش مدام ميچرخيد. ميدانست چشم هايش زيباست اما نه زيباتر از بقيه اجزاي صورتش: بيني تراشيده، گونه هاي خوش تركيب، هلن يكي از زيباترين زن هايي بود كه در عمرم ديده بودم.»
زير گام هاي حريص در خيابان هاي بي برگشت گزارشي از رويا كريمي مجد است كه مجله زنان اون را چاپ كرده.

Monday 22 July 2002

Posted by ahmadreza in سیاه‌مشق

سنگ صبور ديگران بودن حكايتي داره. اون لحظه كه آدمي بهت اطمينان مي كنه و چيزهايي كه اعماق وجودش را آزار ميده باهات در ميون ميذاره شايد جلوه شكوهمندي از يه رابطه انساني باشه. نمي دونم چرا اما فكر مي كنم تا حالا خيلي سخت نبوده برام شنيدن درد دلهاي ديگران، به جز دفعات معدودي كه احساس تنگي نفس كردم از شنيدن قصه پر غصه آدمها. يادمه وقتي بخشي از وصيت نامه دختركي يتيم و فقير كه با مادربزرگ پيرش زندگي مي كرد و همين سال پيش از سرطان سينه مرد را مي خوندم همين حس به سراغم اومده بود. انگار كسي گلوي من را فشار ميداد، با نهايت قدرت. عرق روي پيشوني ام نشسته بود و احساس مي كردم چه سخته نفس كشيدن. امروز ظهر چيزي شبيه اون حس باز به سراغم اومد، وقتي داستان دختري را شنيدم كه توي قبرستون شهري اون طرف اقيانوسها، نغمه هاي تنهايي اش را زمزمه مي كنه.
عاشقانه
بيتوته یِ کوتاهي ست جهان
در فاصله یِ گناه و دوزخ
خورشيد
هم چون دشنامی برمي آيد
و روز
شرمساری یِ جبران ناپذيری ست.

آه
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
چيزی بگوی

درخت،
جهلِ معصيت بارِ نياکان است
و نسيم
وسوسه يی ست نابه کار.
مهتابِ پاييزی
کفری ست که جهان را می آلايد.

چيزی بگوی
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
چيزی بگوی

Next Page »