یادداشت های تنهایی

Saturday 29 June 2002

Posted by ahmadreza in سیاه‌مشق

چند وقت پيش واسه يه شركت بسيار معروف بين المللي كه تو كار نفت و گازه رزومه فرستادم. پنچشنبه زنگ زدن و براي امروز قرار مصاحبه گذاشتن. واسه اينكه شركت را پيدا كنم و كمي هم با محيط آشنا بشم نيم ساعت زودتر از قرارمون رفتم و واسه همين مجبور شدم توي به اصطلاح لابي ساختمون منتظر بمونم. چيزي به موعد مصاحبه نمونده بود كه ديدم يه پسر جوون با كت وشلوار و كراوات داره ميره بيرون، فهميدم نفر قبلي بوده. به خودم گفتم اين پسره خيلي كلاس گذاشته مارو باش كه ساده اومديم. خلاصه چند لحظه بعد دعوت شدم به طبقه يازدهم ساختمون. وقتي آسانسور (كه خيلي هم شيك بود) به مقصد رسيد و در باز شد يه خانوم كوتاه قامت، تپل و سفيدرو با موهاي روشن كه يه صندل هم به پا كرده بود با خوشرويي اومد به استقبالم و راهنماييم كرد به طرف اتاق مصاحبه. اول فكر كردم شايد منشي باشه ولي بعد ديدم نه بابا خانوم رييس اداره استخدام شركته. خلاصه كمي فارسي توضيح داد و بعد شروع كرد به پرسيدن سوالهاي ساده اي كه همگي نياز به تفكر و البته ارائه جوابهاي پيچيده داشتن، اونهم به زبان انگليسي. منم كه اصلا اينروزها آماده نيستم سعي كردم يه جوري از پس مصاحبه بربيام اما خب خيلي واسه خودم راضي كننده نبود. آخركار هم پروسه استخدام را توضيح داد و معلومم شد كه كار به همين جا ختم نميشه و يكي دوتا مرحله ديگه هست كه تازه اگه تو اين مرحله انتخاب بشم بايد تو اونها هم شركت كنم. خلاصه اونها مي خوان از بين حدود چهار هزار رزومه اي كه براشون اومده فقط سه چهار نفر را انتخاب كنن. اونهايي كه انتخاب ميشن ممكنه براي كار به يه كشور ديگه مثلا مصر و يا عمان فرستاده بشن. يعني ميشه؟ فكر نكنم ولي اگه بشه چي ميشه.

Leave a reply