یادداشت های تنهایی

Friday 28 June 2002

Posted by ahmadreza in سیاه‌مشق

چندروزيه كه خواهر شوهرخواهرم با شوهر و بچه هاش از سوئد اومده ايران. يه پسر شونزده هفده ساله داره كه امروز با شوهر خواهرم اومده بود خونه مون. اومده بود در مورد خريد سخت افزار سوال كنه. خب منم كه چيزي نميدونستم موكولش كردم به سوال از همكارم تو شركتي كه بعد ازظهرها توش كار مي كنم. داشت ميوه مي خورد كه مادرم ازش پرسيد «خب بهمن جان خوش ميگذره؟ چطوره اينجا؟ دوست داري برگردي ايران يا نه؟» بهمن هم جواب داد كه «اينجا خيلي داره بهم خوش ميگذره و دوست دارم برگردم ايران.» من كه ميگم بچه را چيزخور كردن!!!

Leave a reply