یادداشت های تنهایی

Monday 24 June 2002

Posted by ahmadreza in سیاه‌مشق

دوستي كه اينجا را مي خونه مي گفت «از لابلاي نوشته هات ميشه به راحتي فهميد كه حوصله محيط اطرافت را نداري.» و دوست ديگه اي كه نمي دونم چند بار تا حالا به اينجا سر زده مي گفت « رسمي و بي روح مي نويسي.» براي دوست اول البته جوابي نداشتم اما به دوست دوم گفتم جملات خام من به درد هيچ بني بشري نمي خوره بنابراين ترجيح ميدم براي بيان مكنونات ذهني ام از كساني كمك بگيرم كه زبان فصيح تري دارن و عين من دچار لكنت زباني و ذهني نيستن. اما واقعيت اينه كه اگه بخوام زمام اينجا را هم بسپرم دست احساسم، ميشه حكايت اون بنده خدا كه خواننده وبلاگش بهش گفته بود «وبلاگت عين قبرستون مي مونه.» خب منم اصلا نمي خوام همين چهار پنج تا خواننده را با نوشتن جملات احساسي و البته نه چندان اميدوارانه خودم از دست بدم. هرچند تجربه بهم ميگه اصلا عاقلانه نيست واسه از دست ندادن چيزي يا كسي همه غرور و شخصيت خودت را به رايگان بذاري به حراج چون ترس برادر مرگه و محافظه كاري براي همواره داشتن چيزي يا كسي مساوي است با سقوط آزاد. بعداز سقوط هم كه معلومه چه خبره. نفرت از دنياي شنگول اطراف شروع مي كنه تو وجودت جوونه زدن و انقدر رشد مي كنه كه تمام وجودت را به تسخير خودش درمياره، تا جاييكه وقتي به خودت مياي مي بيني داري به سرنوشت شخصيت كلر تو نمايشنامه كلفتهاي ژان ژنه دچار ميشي.
احساسي نوشتن جذب مشتري ميكنه اما راه و رسم داره. من نمي تونم چون اگه بخوام اونجوري بنويسم مشتري كه جذب نمي كنم هيچ، همين چند نفر كه بنده نوازي مي كنن و سري به اينجا مي زنن را هم از دست ميدم و وبلاگم ميشه يه وبلاگ قبرستوني. پس واسه اينكه دچار نقض غرض نشم بهتره به همين راه نه كج و نه راست خودم ادامه بدم. اما ممنون از اون دو دوست عزيز كه نظرشون را بي پرده گفتن. اين روزها تو روابط بين آدمها صراحت خيلي كميابه و اگه جايي پيدا شد حتما بايد قدرش را دونست.

Leave a reply