چند وقت پیش واسه یه شرکت بسیار معروف بین المللی که تو کار نفت و گازه رزومه فرستادم. پنچشنبه زنگ زدن و برای امروز قرار مصاحبه گذاشتن. واسه اینکه شرکت را پیدا کنم و کمی هم با محیط آشنا بشم نیم ساعت زودتر از قرارمون رفتم و واسه همین مجبور شدم توی به اصطلاح لابی ساختمون منتظر بمونم. چیزی به موعد مصاحبه نمونده بود که دیدم یه پسر جوون با کت وشلوار و کراوات داره میره بیرون، فهمیدم نفر قبلی بوده. به خودم گفتم این پسره خیلی کلاس گذاشته مارو باش که ساده اومدیم. خلاصه چند لحظه بعد دعوت شدم به طبقه یازدهم ساختمون. وقتی آسانسور (که خیلی هم شیک بود) به مقصد رسید و در باز شد یه خانوم کوتاه قامت، تپل و سفیدرو با موهای روشن که یه صندل هم به پا کرده بود با خوشرویی اومد به استقبالم و راهنماییم کرد به طرف اتاق مصاحبه. اول فکر کردم شاید منشی باشه ولی بعد دیدم نه بابا خانوم رییس اداره استخدام شرکته. خلاصه کمی فارسی توضیح داد و بعد شروع کرد به پرسیدن سوالهای ساده ای که همگی نیاز به تفکر و البته ارائه جوابهای پیچیده داشتن، اونهم به زبان انگلیسی. منم که اصلا اینروزها آماده نیستم سعی کردم یه جوری از پس مصاحبه بربیام اما خب خیلی واسه خودم راضی کننده نبود. آخرکار هم پروسه استخدام را توضیح داد و معلومم شد که کار به همین جا ختم نمیشه و یکی دوتا مرحله دیگه هست که تازه اگه تو این مرحله انتخاب بشم باید تو اونها هم شرکت کنم. خلاصه اونها می خوان از بین حدود چهار هزار رزومه ای که براشون اومده فقط سه چهار نفر را انتخاب کنن. اونهایی که انتخاب میشن ممکنه برای کار به یه کشور دیگه مثلا مصر و یا عمان فرستاده بشن. یعنی میشه؟ فکر نکنم ولی اگه بشه چی میشه.
نمی دونم درست میگم یا نه ولی به نظر می رسه موضوع خیلی از وبلاگها، جدایی و خیانت یار و اینجور چیزهاست و الحق والانصاف که نویسنده بعضی از این وبلاگها خیلی هم خوب می نویسن (خوبه حالا من نمیخوام وارد اینجور صحبتها بشم والا چه محشری به پا میشد!!! باید سر در اینجا می نوشتن به ماتمکده غربت خوش آمدید!!!).
اما واقعا چرا بین جوونهای ایرانی این همه کدورت و جدایی به وجود میاد؟ مگه ما چه مرگمونه که نمی تونیم چندصباحی را با هم باشیم و اگه قراره از هم جدا بشیم این کار را راحت، با تفاهم و بدون بی حرمتی به همدیگر انجام بدیم.
البته من تو ذهن خودم یه چیزهایی دارم واسه این سوال. من فکر می کنم دلیل این همه سوء تفاهم و مشاجره اینه که ماها یاد نگرفتیم حرف دلمون را راحت بزنیم. به کسی برنخوره ولی ما اصلا صادق نیستیم، نه با خودمون و نه با اطرافیانمون. بعضی از جوونها هم که قربونشون برم استادن در نقش بازی کردن واسه طرف مقابل. وقتی روراستی میشه یه کالای کمیاب که باید توی بازار سیاه دنبالش گشت دیگه بهتر از اینهم نباید انتظار داشت.
سایت پندار خبر از راه اندازی سایت بابک امینی گیتاریست ایرانی که گوگوش را تو کنسرتهاش همراهی می کرد داده.
چندروزیه که خواهر شوهرخواهرم با شوهر و بچه هاش از سوئد اومده ایران. یه پسر شونزده هفده ساله داره که امروز با شوهر خواهرم اومده بود خونه مون. اومده بود در مورد خرید سخت افزار سوال کنه. خب منم که چیزی نمیدونستم موکولش کردم به سوال از همکارم تو شرکتی که بعد ازظهرها توش کار می کنم. داشت میوه می خورد که مادرم ازش پرسید «خب بهمن جان خوش میگذره؟ چطوره اینجا؟ دوست داری برگردی ایران یا نه؟» بهمن هم جواب داد که «اینجا خیلی داره بهم خوش میگذره و دوست دارم برگردم ایران.» من که میگم بچه را چیزخور کردن!!!
شماره سوم کاپوچینو مثل شماره های قبلی به موقع منتشر شد. اولین و فکر کنم بهترین مطلبی که تو این شماره خوندم داستان کوتاه کوتاهی از علی عسگری بود. بعد از خوندن تقدیم به تو، با عشق از بس لذت بردم برخلاف عادت نه چندان خوبم که تو این شرایط هیچ عکس العملی از خودم نشون نمیدم، سریع رفتم نظرم را واسه نویسنده نوشتم.
راستی علی عسگری نویسنده وبلاگ دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم هم هست.
اصلا نمی خواستم در موردش بنویسم. گفتم به من چه ربطی داره. گفتم من خودم به اندازه کافی فکر و خیال مربوط و نامربوط دارم، بذار بقیه در موردش مطلب بنویسن. شتر دیدی، ندیدی. اما چند لحظه پیش که تلویزیون فیلمی از مردم قزوین را نشون داد، فهمیدم که اشتباه کردم. وقتی پسرک نوجوون داشت با ضجه مادرش که زیر خروارها خاک مدفون شده بود را صدا می زد دیگه نتونستم …..
فکر می کنم سر سوزنی انسانیت هنوز تو وجودم باقی مونده باشه که دیدن این صحنه ها منقلبم می کنه.
دوستی که اینجا را می خونه می گفت «از لابلای نوشته هات میشه به راحتی فهمید که حوصله محیط اطرافت را نداری.» و دوست دیگه ای که نمی دونم چند بار تا حالا به اینجا سر زده می گفت « رسمی و بی روح می نویسی.» برای دوست اول البته جوابی نداشتم اما به دوست دوم گفتم جملات خام من به درد هیچ بنی بشری نمی خوره بنابراین ترجیح میدم برای بیان مکنونات ذهنی ام از کسانی کمک بگیرم که زبان فصیح تری دارن و عین من دچار لکنت زبانی و ذهنی نیستن. اما واقعیت اینه که اگه بخوام زمام اینجا را هم بسپرم دست احساسم، میشه حکایت اون بنده خدا که خواننده وبلاگش بهش گفته بود «وبلاگت عین قبرستون می مونه.» خب منم اصلا نمی خوام همین چهار پنج تا خواننده را با نوشتن جملات احساسی و البته نه چندان امیدوارانه خودم از دست بدم. هرچند تجربه بهم میگه اصلا عاقلانه نیست واسه از دست ندادن چیزی یا کسی همه غرور و شخصیت خودت را به رایگان بذاری به حراج چون ترس برادر مرگه و محافظه کاری برای همواره داشتن چیزی یا کسی مساوی است با سقوط آزاد. بعداز سقوط هم که معلومه چه خبره. نفرت از دنیای شنگول اطراف شروع می کنه تو وجودت جوونه زدن و انقدر رشد می کنه که تمام وجودت را به تسخیر خودش درمیاره، تا جاییکه وقتی به خودت میای می بینی داری به سرنوشت شخصیت کلر تو نمایشنامه کلفتهای ژان ژنه دچار میشی.
احساسی نوشتن جذب مشتری میکنه اما راه و رسم داره. من نمی تونم چون اگه بخوام اونجوری بنویسم مشتری که جذب نمی کنم هیچ، همین چند نفر که بنده نوازی می کنن و سری به اینجا می زنن را هم از دست میدم و وبلاگم میشه یه وبلاگ قبرستونی. پس واسه اینکه دچار نقض غرض نشم بهتره به همین راه نه کج و نه راست خودم ادامه بدم. اما ممنون از اون دو دوست عزیز که نظرشون را بی پرده گفتن. این روزها تو روابط بین آدمها صراحت خیلی کمیابه و اگه جایی پیدا شد حتما باید قدرش را دونست.
«گاه می گویم چه خوب که رفتی، زیرا که با من بودن، بودن با دردهاست. بودن با رنج هاست و این گونه زیستن چه سخت، چه سخت شاید برایت.
مرا در اندوهم بگذار و بگذر. چون برگی ام بر درخت تنهایی، بر من وزیده و بگذر. بگذری اگر، تنها یادی در خاطره خواهد ماند که هر دم بر جان آتش خواهد زد.
اکنون می دانم که آتشی در جانت می دود و بغضی در گلویت. پرتابش کن. اگر که دلت هوای گریه دارد، در گوشه ای از تنهایی ات گریه کن که این غمی است بزرگ. آنگاه با دلی پر از صدای پرندگان و صدای آبها، برخیز و به زندگی تازه سلام کن.» کتاب من از دنیای بی کودک می ترسم نوشته محمد قاسم زاده را وقتی خوندم که به اقتضای سن و سال به دنیا از دریچه احساساتم نگاه می کردم. الان که سعی می کنم عاقلانه تر با آدمها رابطه برقرار کنم و زندگی را بگذرونم دیگه خوندن اینجور کتابها خیلی به صلاح نیست!!! اما خب بد نیست هراز گاهی هم ناپرهیزی کنم.
این مطلب را توی وبلاگی خوندم که عنوان نداره. خوندن این مطلب متعجبم کرد. تعجب از این بابت که چطور من باید حس فعلی خودم درباره زندگی را لابلای دست نوشته های فردی که اصلا نمی شناسمش و کوچکترین آشنایی باهاش ندارم پیدا کنم. اون شخص البته داره حدیث نفس خودش را میگه اما خب خیلی نزدیکه به احساس من.