ahmadreza | سیاه‌مشق | پنجشنبه ۹ خرداد ۱۳۸۱

بوسه
لب‌ ر‌ا با لب‌
در ‌این‌ سکوت‌
در ‌این‌ خاموشى‌‌ى‌ گویا
گویاتر ‌از ‌هر ‌آنچه‌ شگفت‌‌انگیزتر کر‌امت‌ِ ‌آدمى‌ به‌ شمار ‌است‌
در رشته‌‌ى‌ بى‌‌انتها‌ى‌ معجزتى‌ که‌ ‌اوست‌…
در ‌این‌ ‌ا‌عتر‌اف‌ِ خاموش‌،
در ‌این‌ «‌همان‌»
که‌ تو‌اند در میان‌ نهاد
با لبى‌
لبى‌
بى‌وساطت‌ِ ‌آن‌چه‌ شنودن‌ ر‌ا باید…

ahmadreza | سیاه‌مشق | پنجشنبه ۹ خرداد ۱۳۸۱

اون زمانها که خیلی ایده آلیست بودم زیاد کتاب می خوندم و از کتابها نت هم برمی داشتم. بعدها که غلظت ایده آلیسم در ذهنم به شدت کم شد کمتر کتاب می خوندم و اصلا نت بر نمی داشتم. الان که سعی می کنم ایده آلیست نباشم به ندرت دستم به کتاب آلوده میشه، نت برداشتن که دیگه هیچ. امروز بعد از ماهها و شاید سالها به نتهای خودم سری زدم و جمله ای از بوف کور به شدت نظرم را جلب کرد. هدایت در بوف کور می نویسه «چیزی که وحشتناک بود حس می کردم که نه زنده زنده هستم و نه مرده مرده، فقط یک مرده متحرک بودم که نه رابطه با دنیای زنده ها داشتم و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده می کردم.»

ahmadreza | سیاه‌مشق | پنجشنبه ۹ خرداد ۱۳۸۱

ناچارا این یادداشت را پاک کردم.

ahmadreza | سیاه‌مشق | سه شنبه ۷ خرداد ۱۳۸۱

دیشب وقتی هواپیما به آسمون تهران رسید به عادت همیشه نگاهی به تهران کردم. چراغهای روشن شهر از دور (حتی اگه نظم درست و حسابی نداشته باشن) منظره زیبایی خلق می کنن. اما به فاصله تنها چند دقیقه وقتی آدم به خود شهر می رسه تازه زشتی هایی را می بینه که تا چند لحظه پیش اونها را یکسره زیبا می دید. نمیدونم همین مساله واسه آدمها هم صادقه یا نه. دراینصورت شاید بهتر باشه تا آدم با هیچ فردی دوستی صمیمانه نداشته باشه. یعنی واقعا اینجوریه؟

ahmadreza | سیاه‌مشق | سه شنبه ۷ خرداد ۱۳۸۱

مرسی از جارچی وبلاگ آباد که این وبلاگ بی نام و نشون را هم معرفی کرد. دستت درد نکنه جارچی عزیز.

ahmadreza | سیاه‌مشق | شنبه ۴ خرداد ۱۳۸۱

در قسمتی از فیلم پدرخوانده، آل پاچینو میگه «به من دروغ نگو چون وقتی به من دروغ میگی احساس می کنم داری به شعورم توهین می کنی.» کاش این جمله را آویزه گوشمون کنیم.

ahmadreza | سیاه‌مشق | پنجشنبه ۲ خرداد ۱۳۸۱

گزیده عکسهای محمد تهرانی را توی سایت کارگاه حتما ببینید. من این عکس را فوق العاده دوست دارم.

ahmadreza | سیاه‌مشق | پنجشنبه ۲ خرداد ۱۳۸۱

نمی دونم وقتی تلویزیون جمله «خرمشهر، شهر خون، آزاد شد.» را پخش می کنه چه حالی به بقیه دست میده ولی من به سختی خودم را کنترل می کنم. صرفنظر از اینکه چرا جنگ به وجود اومد و چرا ادامه پیدا کرد،‌ آزادی خرمشهر به نظر من در حد یه حماسه ملی است و بس. من نمی تونم به کسانی که در اینکار شرکت داشتن ادای احترام نکنم حتی اگه توی اونها امسال الله کرم هم باشه.

ahmadreza | سیاه‌مشق | پنجشنبه ۲ خرداد ۱۳۸۱

خب این روزها نمی تونم بنویسم واسه اینکه اصلا وقت ندارم. برای یکی از پروژه های شرکت باید گزارشی تهیه بشه تا مدیرعامل اون را توی جلسه با معاون وزیر ارائه کنه. همه کارهای اجرایی گزارش را هم مدیرعامل انداخته گردن من درحالیکه من اصلا توی این پروژه کار نمی کنم. خلاصه چندروزه من شدم طرف حساب مدیرهای ارشد شرکت که تا پیش از این نه تنها اسم من را نمی دونستن، جواب سلامم را هم به زور می دادن. با این وضعیت حتی نمی تونم به کار دومم سر بزنم.

ahmadreza | سیاه‌مشق | دوشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۱

اگه دوست دارید یه داستان غم انگیز از تنهایی یه زن روستایی، یه روایت هول انگیز از قساوت و جهالت آدمها و مخلص کلام یه تراژدی واقعی را بخونید حتما نگاهی به گزارش داستان گونه ژیلا بنی یعقوب بندازید. گل بهار به بهار نرسید.

صفحه قبلي »

اين وبلاگ مفتخر است به استفاده از وردپرس | اين قالب توسط روي طراحي و توسط مهدي به فارسي برگردانده شده است