بوسه
لب را با لب
در اين سکوت
در اين خاموشىى گويا
گوياتر از هر آنچه شگفتانگيزتر کرامتِ آدمى به شمار است
در رشتهى بىانتهاى معجزتى که اوست…
در اين اعترافِ خاموش،
در اين «همان»
که تواند در ميان نهاد
با لبى
لبى
بىوساطتِ آنچه شنودن را بايد…
اون زمانها كه خيلي ايده آليست بودم زياد كتاب مي خوندم و از كتابها نت هم برمي داشتم. بعدها كه غلظت ايده آليسم در ذهنم به شدت كم شد كمتر كتاب مي خوندم و اصلا نت بر نمي داشتم. الان كه سعي مي كنم ايده آليست نباشم به ندرت دستم به كتاب آلوده ميشه، نت برداشتن كه ديگه هيچ. امروز بعد از ماهها و شايد سالها به نتهاي خودم سري زدم و جمله اي از بوف كور به شدت نظرم را جلب كرد. هدايت در بوف كور مي نويسه «چيزي كه وحشتناك بود حس مي كردم كه نه زنده زنده هستم و نه مرده مرده، فقط يك مرده متحرك بودم كه نه رابطه با دنياي زنده ها داشتم و نه از فراموشي و آسايش مرگ استفاده مي كردم.»
ديشب وقتي هواپيما به آسمون تهران رسيد به عادت هميشه نگاهي به تهران كردم. چراغهاي روشن شهر از دور (حتي اگه نظم درست و حسابي نداشته باشن) منظره زيبايي خلق مي كنن. اما به فاصله تنها چند دقيقه وقتي آدم به خود شهر مي رسه تازه زشتي هايي را مي بينه كه تا چند لحظه پيش اونها را يكسره زيبا مي ديد. نميدونم همين مساله واسه آدمها هم صادقه يا نه. دراينصورت شايد بهتر باشه تا آدم با هيچ فردي دوستي صميمانه نداشته باشه. يعني واقعا اينجوريه؟
مرسي از جارچي وبلاگ آباد كه اين وبلاگ بي نام و نشون را هم معرفي كرد. دستت درد نكنه جارچي عزيز.
در قسمتي از فيلم پدرخوانده، آل پاچينو ميگه «به من دروغ نگو چون وقتي به من دروغ ميگي احساس مي كنم داري به شعورم توهين مي كني.» كاش اين جمله را آويزه گوشمون كنيم.
نمي دونم وقتي تلويزيون جمله «خرمشهر، شهر خون، آزاد شد.» را پخش مي كنه چه حالي به بقيه دست ميده ولي من به سختي خودم را كنترل مي كنم. صرفنظر از اينكه چرا جنگ به وجود اومد و چرا ادامه پيدا كرد، آزادي خرمشهر به نظر من در حد يه حماسه ملي است و بس. من نمي تونم به كساني كه در اينكار شركت داشتن اداي احترام نكنم حتي اگه توي اونها امسال الله كرم هم باشه.
خب اين روزها نمي تونم بنويسم واسه اينكه اصلا وقت ندارم. براي يكي از پروژه هاي شركت بايد گزارشي تهيه بشه تا مديرعامل اون را توي جلسه با معاون وزير ارائه كنه. همه كارهاي اجرايي گزارش را هم مديرعامل انداخته گردن من درحاليكه من اصلا توي اين پروژه كار نمي كنم. خلاصه چندروزه من شدم طرف حساب مديرهاي ارشد شركت كه تا پيش از اين نه تنها اسم من را نمي دونستن، جواب سلامم را هم به زور مي دادن. با اين وضعيت حتي نمي تونم به كار دومم سر بزنم.
اگه دوست داريد يه داستان غم انگيز از تنهايي يه زن روستايي، يه روايت هول انگيز از قساوت و جهالت آدمها و مخلص كلام يه تراژدي واقعي را بخونيد حتما نگاهي به گزارش داستان گونه ژيلا بني يعقوب بندازيد. گل بهار به بهار نرسيد.