حکایت یک قمار محافظهکارانه
کهنه شده بود انگار، خش افتاده بود رویاش. میخواند و خوب هم میخواند، همینکه حس میکردی مست شدهای اما شروع میکرد به خرخر کردن. گاهی حتی، جایی میانههای آن جریان ملایم نغمهها و کلمات، متوقف میشد و تمام. امروز آنقدر دلام تنگ شد که دوباره به دستاش آوردم تا دیگر عیشام هیچوقت نیمهکاره نماند. راستاش بزرگترین یادگار آن فرصت بزرگی است که روزی روزگاری در یک قمار غریب از دست رفت: فدا کردن یک عیش تمامعیار کوتاهمدت برای چیزی که گمان میکردم یک خوشی معمولی اما امن است. گذر زمان معلوم کرد راه دوم همانقدر پرخطر بود که اولی؛ «دردی بیگمان پهناور» بود اما و هیچ کم نداشت.
بدون نظر »
هنوز نظري ارسال نشده است