ahmadreza | شبانه | شنبه ۲۴ فروردین ۱۳۸۷

سرمست شد نگارم بنگر به نرگسانش/مستانه شد حدیثش پیچیده شد زبانش
گه می​فتد از این سو گه می​فتد از آن سو/ آن کس که مست گردد خود این بود نشانش
چشمش بلای مستان ما را از او مترسان/من مستم و نترسم از چوب شحنگانش
ای عشق الله الله سرمست شد شهنشه/برجه بگیر زلفش درکش در این میانش
اندیشه​ای که آید در دل ز یار گوید/جان بر سرش فشانم پرزر کنم دهانش
آن روی گلستانش وان بلبل بیانش/وان شیوه​هاش یا رب تا با کیست آنش
این صورتش بهانه​ست او نور آسمانست/بگذر ز نقش و صورت جانش خوشست جانش
دی را بهار بخشد شب را نهار بخشد/پس این جهان مرده زنده​ست از آن جهانش

بدون نظر »

هنوز نظري ارسال نشده است

خروجي RSS | ترك بك

فرم ارسال نظر

اين وبلاگ مفتخر است به استفاده از وردپرس | اين قالب توسط روي طراحي و توسط مهدي به فارسي برگردانده شده است