
شبی که تو رفتی – نیر هد
من پای کامپیوترم. جیم، استاد کلاس، و بقیه شرکتکنندهها بیرون کلاس گپ میزنند. یکی دوبار میشنوم که «م»، دختر ایرانی همکلاسی، در مورد خیانتکاران حرف میزند. وقتی همه به کلاس برمیگردند، جیم میگوید «شاید برای همین در ایران آدمها را سنگسار میکنن». دختر ایرانی، که حالا دیگر لبخند هم نمیزند، میگوید در ایران کسی را سنگسار نمیکنند. و بعد زیر لب اضافه میکند «بازم میگم. به نظرم خیانتکار جماعت را باید کشت.»

فیلمی ضد جنگ و در هجو دلالان اسلحه. فانتزی درست به سبک و سیاق Amelie. گمان نمیکنم کسی بهتر از Jean-Pierre Jeunet میتوانست یک فیلم کمیک-فانتزی در رسای صلح و در مذمت سوداگران جنگ بسازد. از من بپرسید میگویم برای رئالیسم جادویی او پنج ستاره هم کم است حتی اگر منتقد گاردین سه ستاره بیشتر به به فیلم ندهد.
«شخصیتى بود خستگىناپذیر و پرجلوه و کمیاب که بسیار تلاش کرد و به نحوى درخشان موفق شد. نوشتن را انتخاب کرد و تا آخرین ساعاتى که توان حرکت داشت مىنوشت. درس مهمى که مىتوان از زندگى او گرفت سختکوشى و ایمان به کارى است که آدم انجام مىدهد، البته به اضافه این هوش که آدم جهت حرکت زمانه را تشخیص بدهد و این شانس که جاى صحیح خودش را در آن حرکت پیدا کند. شاملو در زمان صحیح در جاى صحیح قرار گرفت و مىتوان گفت، از نظر تاریخى، انسان بجا و صحیحى بود.»
محمد قائد
یک روز
بیمقدمه
با کفشهای پاشنه بلند
به دنیایم
قدم گذاشتید
و شریک کوچکم شدید
بعد سیگار را
و شعر را
و پوچی را
قسمت کردیم
داوود مرندی – یخ همچون شعر
در راه خانه
او را میبینم
دلبری از خاورمیانه
سوار بر پاشنههایی بلند
در خیابان میخرامد
و هزاران مسیح
به دنبالش
صلیبها را بر دوش میکشند
داوود مرندی – یخ همچون شعر
شعری عاشقانه برایت میگویم
تا عاشق تو بشوم
حرفهای عاشقانه را به فال نیک
خواهم گرفت
و سایه تو را با شعرم گول زدم
و دلم میخواهد که خودم نیز
گول شعرم را بخورم

نام این اثر محمود العبیدی، هنرمند عراقی، «چه کنیم تا در چشم ماموران امنیتی فرودگاههای آمریکا تروریست به نظر نرسیم» است. محمود العبیدی، که اینروزها در نیویورک نمایشگاه گروهی دارد، مصاحبهی کوتاهی با آبزرور داشته است که خواندناش حالی از لطف نیست.